
سعدی-غزل شماره 522
گواهی امین است بر درد من
سرشک روان بر رخ زرد من
ببخشای بر ناله عندلیب
الا ای گل نازپرورد من
که گر هم بدین نوع باشد فراق
به نزد تو باد آورد گرد من
که دیدهست هرگز چنین آتشی
کز او میبرآید دم سرد من
فغان من از دست جور تو نیست
که از طالع مادرآورد من
من اندر خور بندگی نیستم
وز اندازه بیرون تو در خورد من
بداندیش نادان که مطرود باد
ندانم چه میخواهد از طرد من
و گر خود من آنم که اینم سزاست
ببخش و مگیر ای جوانمرد من
تو معذور داری به انعام خویش
اگر زلتی آمد از کرد من
تو دردی نداری که دردت مباد
از آن رحمتت نیست بر درد من
معنی بیتهای شعر
گواهی امین است بر درد من
سرشک روان بر رخ زرد من
اشک روانی که بر چهرهٔ زردم جاری است، گواهی راستین و قابلاعتماد بر درد و رنج من است.
ببخشای بر ناله عندلیب
الا ای گل نازپرورد من
ای گل نازپروردهٔ من، بر ناله و فریاد عاشقانهٔ من رحم کن و مرا ببخش.
که گر هم بدین نوع باشد فراق
به نزد تو باد آورد گرد من
زیرا اگر دوری و جدایی به همین شکل ادامه یابد، باد فقط غبار و خاکستر وجود مرا نزد تو خواهد آورد.
که دیدهست هرگز چنین آتشی
کز او میبرآید دم سرد من
چه کسی تاکنون آتشی چنین دیده است که از آن، به جای شعله و گرما، آه سرد و نفس اندوهناک من برآید؟
فغان من از دست جور تو نیست
که از طالع مادرآورد من
ناله و فریاد من تنها از ستم تو نیست؛ بلکه از بخت بدی است که از آغاز تولد نصیب من شده است.
من اندر خور بندگی نیستم
وز اندازه بیرون تو در خورد من
من شایسته و درخور بندگی تو نیستم و تو نیز آنقدر والایی که از اندازه و توان من بیرونی؛ بنابراین در شأن من نیستی.
بداندیش نادان که مطرود باد
ندانم چه میخواهد از طرد من
آن بداندیش نادان که از من دور و رانده باد، نمیدانم چرا میخواهد مرا طرد و از خود دور کند.
و گر خود من آنم که اینم سزاست
ببخش و مگیر ای جوانمرد من
و اگر واقعاً من چنانم که سزاوار این کیفر و بیمهری هستم، ای بزرگوار من، مرا ببخش و بر من خرده مگیر.
تو معذور داری به انعام خویش
اگر زلتی آمد از کرد من
به بزرگواری و بخشش خود، مرا معذور بدار اگر از من خطا و لغزشی سر زده است.
تو دردی نداری که دردت مباد
از آن رحمتت نیست بر درد من
تو خود دردی نداری ــ و هرگز هم دردمند نشوی ــ و از همین روست که بر درد و رنج من رحم نمیکنی.



