
سعدی-غزل شماره 535
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا
غالیهای بساز از آن طره مشکبوی او
هر کس از او به قدر خویش آرزویی همیکنند
همت ما نمیکند زو به جز آرزوی او
من به کمند او درم او به مراد خویشتن
گر نرود به طبع من من بروم به خوی او
دفع زبان خصم را تا نشوند مطلع
دیده به سوی دیگری دارم و دل به سوی او
دامن من به دست او روز قیامت اوفتد
عمر به نقد میرود در سر گفت و گوی او
سعدی اگر برآیدت پای به سنگ دم مزن
روز نخست گفتمت سر نبری ز کوی او
معنی بیتهای شعر
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
هر کس راه خودخواهی و خویشتنپرستی را در پیش گیرد، نمیتواند به او، یعنی معشوق، برسد؛ زیرا چشم و بینش ما توان تحمل زیبایی چهرهٔ او را ندارد.
باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا
غالیهای بساز از آن طره مشکبوی او
ای باد صبا، باغ از بوی بنفشه و یاسمن خالی و بیعطر است؛ از گیسوی مشکبوی او عطری بساز و باغ را خوشبو کن.
هر کس از او به قدر خویش آرزویی همیکنند
همت ما نمیکند زو به جز آرزوی او
هر کس به اندازهٔ همت و خواستهٔ خود از او چیزی میطلبد؛ اما خواستهٔ ما از او فقط این است که آرزوی خودش برآورده شود.
من به کمند او درم او به مراد خویشتن
گر نرود به طبع من من بروم به خوی او
من در دام و بند عشق او گرفتارم و او مطابق میل خود رفتار میکند؛ اگر او با خواست و طبع من همراه نشود، من خود را با روش و خواست او سازگار میکنم.
دفع زبان خصم را تا نشوند مطلع
دیده به سوی دیگری دارم و دل به سوی او
برای آنکه دشمنان آگاه نشوند و زبان بدگویی آنان بسته بماند، ظاهراً به سوی دیگری نگاه میکنم، اما دل و جانم متوجه اوست.
دامن من به دست او روز قیامت اوفتد
عمر به نقد میرود در سر گفت و گوی او
در روز قیامت دامنم به دست او خواهد افتاد و به او پناه خواهم برد؛ اما اکنون عمر گرانبهایم در گفتوگو و اندیشیدن دربارهٔ او سپری میشود.
سعدی اگر برآیدت پای به سنگ دم مزن
روز نخست گفتمت سر نبری ز کوی او
ای سعدی، اگر در راه عشق او پایت به سنگ خورد و با رنج و سختی روبهرو شدی، شکایت مکن؛ زیرا از همان روز نخست به تو گفتم که از کوی او سر برنیاوری و از آنجا روی نگردانی.



