
سعدی-غزل شماره 582
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری
دیدهای را که به دیدار تو دل مینرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بی بصری
گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدهست پری
معنی بیتهای شعر
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من آنقدر بدبختم که شایستگی آن را ندارم که حتی آینهای باشم که تو در آن نگاه میکنی؛ و آنقدر بیارزشم که به اندازهٔ خاک راهی که از آن میگذری هم ارزش ندارم.
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری
من چنان شیفتهٔ چهرهٔ تو هستم که از خودم بیخبر شدهام، اما تو چنان مجذوب زیبایی خویشی که از حال ما و عشقمان بیخبری.
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
در سراسر جهان، تو را به چه چیزی مانند کنم؟ هر زیبایی که در تصور من بگنجد، تو از آن زیباتری.
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری
شایسته نیست نقاب از چهرهای چنین زیبا برداری؛ زیرا با هر گوشهٔ چشمی که بیندازی، دل گروهی از مردم را میربایی.
دیدهای را که به دیدار تو دل نمیرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بی بصری
چشمی که با دیدن تو شیفته و دلباخته نمیشود، هیچ عیبی جز نابینایی و ناتوانی از دیدن زیبایی نمیتوان برای آن برشمرد.
گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
گفتم از اندوه عشق تو سر به بیابانها بگذارم و از مردم دور شوم، اما نمیتوانم؛ زیرا هر جا بروم، باز چشمم به دنبال دیدن توست.
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
آه و نالهٔ سحرگاهی ما تا آسمان بالا میرود، اما تو همچنان چشم از خواب بامدادی برنمیداری و از حال ما بیخبری.
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
خوابرفتگان از رنج و گرفتاری بیداران خبر ندارند؛ تا خودت گرفتار اندوه نشوی، از غم و رنج دیگران آگاه نمیشوی.
هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری
هر سخن نیکویی که دربارهٔ تو بگویند، شایسته و درست است؛ تنها عیب تو این است که هر روز خویی تازه و رفتاری متفاوت داری.
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
اگر از پرده بیرون بیایی و چهرهات را آشکار کنی، با زیبایی خود آبروی همهٔ زیبارویانِ پردهنشین را از میان میبری.
عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدهست پری
کسی که تو را نشناسد، سعدی را در عشق و دلدادگیاش معذور نمیداند؛ زیرا کسی که پری را ندیده باشد، حال دیوانهای را که شیفتهٔ اوست درک نمیکند.



