
سعدی-غزل شماره 696
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست
کآنجا نتواند رفت اندیشه دانایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد با قامت زیبایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری
گویم که سری دارم درباخته در پایی
زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
در پارس که تا بودهست از ولوله آسودهست
بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
معنی بیتهای شعر
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی / ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
همه برای تماشا به صحرا رفتند؛ اما دل ما که تو مقصود و مطلوب آن هستی، به هیچ جای دیگر نمیرود.
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند / هر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی
هر کس از تو باک دارد و به وجود خود مشغول است، یا چشمش حقیقت را نمیبیند یا راه عشق را نمیداند.
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست / کآنجا نتواند رفت اندیشه دانایی
دیوانهی عشق تو به جایی راه یافته است که اندیشه و دانایی هرگز نمیتواند به آنجا برود.
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی / سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
امید به تو همهی امیدها را از دل من بیرون کرد و سودای تو سر مرا از هر هوس و سودایی خالی ساخت.
زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش / آن کش نظری باشد با قامت زیبایی
برای کسی که نگاهش به قامت زیبای معشوق باشد، سرو در نظر عقل او زیبا جلوه نمیکند.
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری / گویم که سری دارم درباخته در پایی
دوستانم میگویند در عشق چه سرّ و حالی داری؟ میگویم سری دارم که در پای معشوق باخته و فدا کردهام.
زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم ده / تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
امان نمیخواهم که مرا از کشتن معاف کنی؛ فقط یک لحظه مدارا کن تا سیرتر تو را ببینم.
در پارس که تا بودهست از ولوله آسودهست / بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی
پارس از دیرباز آرام و بیغوغا بوده است؛ میترسم از زیبایی تو در آن غوغا و آشوبی برپا شود.
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت / گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
من دست به چیزی نمیزنم مگر به سر زلف تو، اگر روزی امکان غارت و یغما فراهم شود.
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی / جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
میگویند ای سعدی از دوست آرزویی بخواه؛ من از دوست جز خود دوست آرزویی نمیخواهم.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی بیانگر عشق عمیق و دلبستگی کامل عاشق به معشوقی یگانه است؛ چنانکه هیچ تماشایی و هیچ مقصدی جز حضور او برای عاشق معنا ندارد. شاعر در فضایی سرشار از شیفتگی، حیرت و بیخودی، ناتوانی عقل در برابر نیروی عشق را به تصویر میکشد. در این جهان عاشقانه، امیدها و سوداهای دیگر رنگ میبازند و زیباییهای طبیعت نیز در مقایسه با معشوق جلوهای ندارند.
واژگان دشوار
تماشایی: گردش و تفرج، دیدنی و تماشاکردنی
صحرایی: بیابان، دشت و فضای باز بیرون شهر
منظور: مقصود، هدف؛ در اینجا معشوق و محبوب
خاطر: دل، ذهن و اندیشه
کاو: که او؛ هر که او
پروایی: بیم، ترس، اعتنا و توجه
به وجود خود: از هستی و وجود خویش
دیوانهٔ عشقت: عاشق شیدا و بیقرار تو
نظر افتادن: نگاهی افکندن؛ در اینجا به حالت کشف و شهود رسیدن
نتواند رفت: قادر به رفتن نباشد
اندیشهٔ دانایی: فکر و خردِ عقلانی
بیرون بردن: خارج کردن و زدودن
سودا: آرزو، خیال و عشق و شوق بسیار
خالی کردن: تهی ساختن و زدودن
ننماید: به نظر نرسد، جلوه نکند
اندر: در
نظر عقلش: دیدگاه و داوری عقل او
سرو: درختی بلند و راستقامت؛ نماد زیبایی و قامت دلآرا
نتیجهگیری
در این غزل، سعدی نشان میدهد که عشقِ حقیقی چنان سراسر وجود عاشق را فرا میگیرد که دل و اندیشهاش از هر مقصد و آرزویی جز معشوق خالی میشود.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل بیان میکند که عاشق راستین، چون معشوق را مقصد و منظور خویش یافته است، دیگر به هیچ جای دیگری میل و توجهی ندارد. عشق چنان بر وجود او چیره میشود که چشم از دیدن و راه از شناختن بازمیماند و اندیشهٔ عقلانی در برابر شور جنونآمیز عشق ناتوان میگردد. امید به وصال محبوب، همهٔ امیدهای دیگر را از دل میزداید و یاد او هرگونه سودا و دلبستگی دنیوی را از سر بیرون میکند. در پایان نیز سعدی نشان میدهد که زیباییهای طبیعی، حتی سرو، در نگاه عاشقی که دل در گرو معشوق دارد، جلوه و ارزشی نخواهند داشت.



