چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام همراه با معنی و تفسیر

چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام

سعدی-غزل شماره 397

 

چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام

ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام

نگاه می‌کنم از پیش رایت خورشید

که می‌برد به افق پرچم سپاه ظلام

بیاض روز برآمد چو از دواج سیاه

برهنه بازنشیند یکی سپیداندام

دلم به عشق گرفتار و جان به مهر گرو

درآمد از درم آن دلفریب جان آرام

سرم هنوز چنان مست بوی آن نفس است

که بوی عنبر و گل ره نمی‌برد به مشام

دگر من از شب تاریک هیچ غم نخورم

که هر شبی را روزی مقدر است انجام

تمام فهم نکردم که ارغوان و گل است

در آستینش یا دست و ساعد گلفام

در آبگینه‌اش آبی که گر قیاس کنی

ندانی آب کدام است و آبگینه کدام

بیار ساقی دریای مشرق و مغرب

که دیر مست شود هر که می خورد به دوام

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم

شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

به هیچ شهر نباشد چنین شکر که تویی

که طوطیان چو سعدی درآوری به کلام

رها نمی‌کند این نظم چون زره درهم

که خصم تیغ تعنت برآورد ز نیام

معنی بیت‌های شعر

چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام
ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام

هنگامی که بلبلِ سحرگاهی نغمه‌خوانی بر بام را آغاز کرد، من نیز از خلوتگاهِ توبه و تنهایی بیرون آمدم و به بام آمدم.

نگاه می‌کنم از پیش رایت خورشید
که می‌برد به افق پرچم سپاه ظلام

در برابر پرچم خورشید نگاه می‌کنم و می‌بینم که خورشید، پرچم سپاه تاریکی را به سوی افق می‌راند و شب را شکست می‌دهد.

بیاض روز برآمد چو از دواج سیاه
برهنه بازنشیند یکی سپیداندام

سپیدی روز از میان پردهٔ سیاه شب پدیدار شد؛ گویی سپیداندامی از جامهٔ سیاه بیرون آمده و برهنه نشسته است.

دلم به عشق گرفتار و جان به مهر گرو
درآمد از درم آن دلفریب جان آرام

دل من گرفتار عشق و جانم در گرو محبت بود که آن محبوبِ فریبنده و آرامش‌بخشِ جان، از در وارد شد.

سرم هنوز چنان مست بوی آن نفس است
که بوی عنبر و گل ره نمی‌برد به مشام

سرم هنوز از بوی نفس آن محبوب چنان سرمست است که دیگر بوی عنبر و گل به مشامم نمی‌رسد و در برابر آن ناچیز است.

دگر من از شب تاریک هیچ غم نخورم
که هر شبی را روزی مقدر است انجام

دیگر از شب تاریک اندوهگین نیستم، زیرا می‌دانم که سرانجام هر شبی، رسیدن روز و روشنایی است.

تمام فهم نکردم که ارغوان و گل است
در آستینش یا دست و ساعد گلفام

ندانستم آن سرخ و زیبا که از آستینش بیرون آمده، گل و ارغوان است یا دست و ساعد گلگونِ خود او.

در آبگینه‌اش آبی که گر قیاس کنی
ندانی آب کدام است و آبگینه کدام

در جام شیشه‌ای او آبی زلال وجود دارد؛ چنان شفاف است که اگر آن دو را با هم مقایسه کنی، نمی‌دانی کدام‌یک آب است و کدام‌یک شیشه.

بیار ساقی دریای مشرق و مغرب
که دیر مست شود هر که می خورد به دوام

ای ساقی، به اندازهٔ دریای شرق و غرب شراب بیاور؛ زیرا کسی که پیوسته و بسیار شراب می‌نوشد، دیر مست می‌شود.

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

من کسی نیستم که حلال و حرام را تشخیص ندهم؛ اما شراب در کنار تو برای من حلال است و آب بدون تو نیز بر من حرام و ناگوار است.

به هیچ شهر نباشد چنین شکر که تویی
که طوطیان چو سعدی درآوری به کلام

در هیچ شهری شیرینی و دلربایی‌ای مانند تو یافت نمی‌شود؛ زیرا تو چنان شیرین‌سخنی که حتی طوطیان را به سخن گفتن وامی‌داری.

رها نمی‌کند این نظم چون زره درهم
که خصم تیغ تعنت برآورد ز نیام

این شعرِ استوار و درهم‌تنیده مانند زرهی محکم از من حمایت می‌کند و هنگامی که دشمن شمشیر سرزنش و عیب‌جویی را از نیام بیرون می‌کشد، مرا رها نمی‌کند.

پیام و مفهوم اصلی

در این غزل، سعدی با تصویرپردازی از دمیدن سپیده و شکست سپاه تاریکی، گذار از شبِ تنهایی به روشناییِ امید و وصال را نشان می‌دهد؛ شاعر که از خانهٔ تنهایی بر بام آمده، با دیدن طلوع خورشید و آمدن یار دل‌فریب، دل و جان خود را یکسره در گرو عشق و مهر او می‌بیند. پیام اصلی شعر آن است که عشق، تنهایی و تیرگی را از میان می‌برد و حضور معشوق به زندگی آرامش، روشنایی و معنای تازه می‌بخشد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤