من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول همراه با معنی و تفسیر

من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول

سعدی-غزل شماره 391

 

من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول

مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول

نه دست با تو درآویختن نه پای گریز

نه احتمال فراق و نه اختیار وصول

کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت

که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول

من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد

به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول

ملامتت نکنم گر چه بی‌وفا یاری

هزار جان عزیزت فدای طبع ملول

مرا گناه خود است ار ملامت تو برم

که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول

گر آن چه بر سر من می‌رود ز دست فراق

علی التمام فروخوانم الحدیث یطول

ز دست گریه کتابت نمی‌توانم کرد

که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول

من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی

حکیم را نرسد کدخدایی بهلول

طریق عشق به گفتن نمی‌توان آموخت

مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول

اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان

که گر به قهر برانی کجا شود مغلول

نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر

سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول

 

معنی بیت‌های شعر

من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول / مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول

اکنون در خدمت تو ایستاده‌ام و سرگرم فرمان‌برداری از تو هستم؛ برای من تفاوتی ندارد که خدمتم را بپذیری یا نپذیری.

نه دست با تو درآویختن نه پای گریز / نه احتمال فراق و نه اختیار وصول

نه توان ستیز و مخالفت با تو را دارم و نه امکان گریختن؛ نه طاقت دوری از تو را دارم و نه اختیار رسیدن به تو.

کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت / که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول

آیا زلف پیچیده و تاب‌دارت برای گرفتار کردن من در دام عشق کافی نبود که روی خود را نیز از دوستانت برگرداندی و مرا از خویش راندی؟

من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد / به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول

من همچنان همانم که بودم، هرچند تو دیگر آن کسی نیستی که در گذشته بودی؛ به دوستی با تو وفادار ماندم و از راه محبتت روی نگرداندم.

ملامتت نکنم گر چه بی‌وفا یاری / هزار جان عزیزت فدای طبع ملول

هرچند یاری بی‌وفا هستی، تو را سرزنش نمی‌کنم؛ هزار جان عزیز من فدای خاطر آزرده و دل‌گرفته‌ات باد.

مرا گناه خود است ار ملامت تو برم / که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول

اگر از سرزنش تو آزرده شوم، خودم گناهکارم؛ زیرا عشق بار سنگینی است و من نیز انسانی ستم‌پذیر و ناآگاه بوده‌ام.

گر آن چه بر سر من می‌رود ز دست فراق / علی التمام فروخوانم الحدیث یطول

اگر همه آنچه را که بر اثر دوری تو بر سرم می‌آید به‌طور کامل بازگو کنم، سخن بسیار طولانی خواهد شد.

ز دست گریه کتابت نمی‌توانم کرد / که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول

از شدت گریه نمی‌توانم نامه بنویسم؛ زیرا هرچه می‌نویسم، همان لحظه با اشک‌ها شسته و محو می‌شود.

من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی / حکیم را نرسد کدخدایی بهلول

من کجا و پند دادن به آن سخن‌گویان بیهوده‌گو کجا؟ انسان خردمند شایسته نیست که بهلولِ دیوانه را سرپرستی و تدبیر کند.

طریق عشق به گفتن نمی‌توان آموخت / مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول

راه عشق با سخن و آموزش آموخته نمی‌شود؛ مگر آنکه عشق در سرشت و طبیعت شخص نهفته و سرشته شده باشد.

اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان / که گر به قهر برانی کجا شود مغلول

این اسیرِ بند غم خود را از روی لطف به نزد خویش فراخوان؛ زیرا اگر با خشم برانی‌اش، دیگر چه کسی گرفتار و بسته‌ی غم تو خواهد ماند؟

نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر / سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول

این شکستگی و تسلیم سعدی تنها از ناتوانی بازوی او نیست؛ حتی نیروی شیر نیز در برابر شمشیر برهنه‌ی غمزه‌ات سپر می‌افکند و تسلیم می‌شود.

پیام و مفهوم اصلی

پیام اصلی شعر، بیان دلدادگی عمیق و وفاداری بی‌چون‌وچرای عاشق به معشوق است؛ عاشق چنان در بند عشق گرفتار شده که نه توان گریز از فراق دارد و نه اختیار رسیدن به وصال، و حتی اگر معشوق مانند گذشته وفادار و مهربان نباشد، او همچنان بر پیمان دوستی استوار می‌ماند و از محبت خویش عدول نمی‌کند.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤