نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول همراه با معنی و تفسیر

نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول

سعدی-غزل شماره 392

 

نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول

در سرای به هم کرده از خروج و دخول

شب دراز دو چشمم بر آستان امید

که بامداد در حجره می‌زند مأمول

خمار در سر و دستش به خون هشیاران

خضیب و نرگس مستش به جادویی مکحول

بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببند

که من دو گوش بیاکندم از حدیث عذول

چنان تصور معشوق در خیال من است

که دیگرم متصور نمی‌شود معقول

حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق

چنان شده‌ست که فرمان عامل معزول

شکایت از تو ندارم که شکر باید کرد

گرفته خانه درویش پادشه به نزول

بر آن سماط که منظور میزبان باشد

شکم پرست کند التفات بر مأکول

به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر

چنان موافق طبع آیدم که ضرب اصول

مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی

چه نسبت است بگویید قاتل و مقتول

مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویش

دریغ باشد پیغام ما به دست رسول

درون خاطر سعدی مجال غیر تو نیست

چو خوش بود به تو از هر که در جهان مشغول

معنی بیت‌های شعر

نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول / در سرای به هم کرده از خروج و دخول

نشسته بودم و به کار و اندیشه‌های خود مشغول بودم و درِ خانه را بسته بودم تا کسی وارد یا خارج نشود.

شب دراز دو چشمم بر آستان امید / که بامداد در حجره می‌زند مأمول

در آن شب طولانی، چشم به درگاه امید دوخته بودم و انتظار می‌کشیدم که صبح، محبوبِ آرزو در اتاقم را بزند.

خمار در سر و دستش به خون هشیاران / خضیب و نرگس مستش به جادویی مکحول

از شراب، سرش مست و سنگین است و دستش به خون عاشقان هشیار سرخ شده؛ چشم‌های مست و نرگس‌مانندش نیز با کحلی افسونگر آراسته است.

بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببند / که من دو گوش بیاکندم از حدیث عذول

ای ساقی، شراب بیاور و به همسایه بگو چشم‌هایش را ببند؛ زیرا من گوش‌هایم را از شنیدن سرزنش‌های ملامتگران پر کرده‌ام.

چنان تصور معشوق در خیال من است / که دیگرم متصور نمی‌شود معقول

تصویر معشوق چنان در خیال من جای گرفته است که دیگر هیچ اندیشه و تصور خردمندانه‌ای در ذهنم نمی‌گنجد.

حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق / چنان شده‌ست که فرمان عامل معزول

در روزگار فرمانروایی عشق، سخن عقل مانند فرمان کارگزاری برکنارشده است؛ یعنی دیگر کسی به آن اعتنا نمی‌کند.

شکایت از تو ندارم که شکر باید کرد / گرفته خانه درویش پادشه به نزول

از تو شکایتی ندارم، بلکه باید سپاسگزار باشم؛ زیرا پادشاه با فرود آمدن در خانهٔ درویش، آن خانه را مورد لطف خود قرار داده است.

بر آن سماط که منظور میزبان باشد / شکم پرست کند التفات بر مأکول

بر سر سفره‌ای که برای پذیرایی از مهمان مورد نظر میزبان گسترده شده است، آدم شکم‌پرست فقط به غذا توجه می‌کند و از میزبان غافل می‌ماند.

به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر / چنان موافق طبع آیدم که ضرب اصول

به دوستی سوگند که ضربهٔ شمشیر تو چنان برای من دلپذیر است که نوای ساز و ضربِ موسیقی.

مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی / چه نسبت است بگویید قاتل و مقتول

میان من که عاشقم و دوست که معشوق است، چه نسبتی می‌توان یافت؟ نسبت ما مانند رابطهٔ قاتل و مقتول است.

مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویش / دریغ باشد پیغام ما به دست رسول

باید داستان عشق خود را مستقیماً از لب خویش در گوش تو بگویم؛ شایسته نیست پیام ما به وسیلهٔ فرستاده‌ای به تو برسد.

درون خاطر سعدی مجال غیر تو نیست / چو خوش بود به تو از هر که در جهان مشغول

در دل سعدی جایی برای هیچ‌کس جز تو وجود ندارد؛ زیرا سرگرم بودن به تو از پرداختن به هرکس دیگری در جهان خوش‌تر است.

پیام و مفهوم اصلی

پیام اصلی غزل، بیان حال عاشقی است که در خلوت خویش چشم‌به‌راه رسیدن مطلوب و گشایش صبح امید نشسته و از شدت دلدادگی، همه وجودش در انتظار یار است؛ سپس با بهره‌گیری از تصاویر شراب، ساقی و معشوق، بر شور و مستی عشق تأکید می‌کند و بی‌اعتنایی خود را به سرزنش‌کنندگان نشان می‌دهد، گویی عاشق برای رهایی از اندوه انتظار و وفاداری به عشق خویش، گوش از سخنان عذل و ملامت فروبسته است.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤