
سعدی-غزل شماره 405
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه
که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان
وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه
که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم
دگر ره پای میبندد وفای عهد اصحابم
نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را
الا ار دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم
زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم
بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد
دری دیگر نمیدانم مکن محروم از این بابم
مقدمه و فضای کلی
این غزل بازتابی از دلباختگی عمیق و ناتوانی عاشق در گسستن از محبوب است. سعدی در فضایی سرشار از سوز و بیقراری، فرسودگی جسم و زوال عقل را در برابر پایداری عشق قرار میدهد. لحن شعر همزمان التماسآمیز، صمیمی و آکنده از رنج عاشقانه است.
معنی بیتهای شعر
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
در خود توانایی آن را نمیبینم که از دوست روی بگردانم. ای دوست، از من دست بکش؛ زیرا دیگر توان و شکیباییام به پایان رسیده است.
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
تنم فرسوده و عقل و خردم از میان رفته است، اما عشق من همچنان باقی مانده. اگر از فدا کردن جانم دریغ کنم، در ادعای عشق دروغگو و بیاعتبارم.
بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه
که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم
ای ساقی زیبارو، شراب بیاور؛ نمیگویم چند پیمانه، زیرا اگر به اندازهٔ رود جیحون هم شراب بنوشانی، باز سیراب نخواهم شد.
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان
وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم
در میان مسلمانان، چهرهٔ تو برای من همچون محراب و قبله است؛ حتی اگر جنگ و آشوب مغول برپا شود، مرا از این محراب و قبلهام رویگردان نخواهی کرد.
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه
که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
از دنیا و آخرت تنها همین آرزو را دارم و خواستهٔ دیگری ندارم: پیش از آنکه از دنیا بروم، لحظهای به دیدار و وصال دوست برسم.
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم
دگر ره پای میبندد وفای عهد اصحابم
از سر درماندگی تصمیم گرفتم سرگشته و آشفته در جهان رها شوم، اما وفاداری و پیمانداری یارانم دوباره مرا از رفتن بازمیدارد و پایبند میکند.
نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را
الا ار دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم
ای یار بیوفا، مگر نگفتی که ما را دلداری خواهی داد؟ اگر میخواهی دستم را بگیری و یاریام کنی، بیا؛ زیرا دیگر از زندگی و توانم چیزی باقی نمانده است.
زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم
بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم
اکنون زمانه همچون زمستان سرد و بیبرگ است؛ ای نسیم نوروزی من، بیا. زندگیام چون بیابانی تاریک است؛ ای ماه تابان من، بیا و روشنم کن.
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد
دری دیگر نمیدانم مکن محروم از این بابم
زندگی و سعادت سعدی در این است که بر آستان درگاه تو جان دهد. جز درگاه تو پناه و راه دیگری نمیشناسم؛ پس مرا از این در محروم مکن.
واژگان دشوار
- اندر: در
- برتابم: روی بگردانم، دوری کنم
- بدار: رها کن، دست بردار
- پایاب: توان و طاقت، توانایی ادامهدادن
- فرسود: ناتوان و خسته شد
- دریغ آید: حیف باشد، افسوس بخورم
- کذاب: دروغگو
- لعبت: زیبارو، معشوق
- ساقی: نوشانندهٔ شراب
- پیمانه: ظرف اندازهگیری نوشیدنی؛ جام
- جیحون: نام رودخانهای بزرگ در آسیای مرکزی
- بپیمایی: اندازه بگیری؛ طی کنی
- سیراب: رفع تشنگیکرده
- محراب: جایگاه امام جماعت در مسجد؛ کنایه از معبود و قبله
- مغول: قوم و سپاهیان مغول
- نگردانی: برنگردانی، تغییر ندهی
- مشتاق: خواهان و آرزومند



