
سعدی-غزل شماره 437
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم
همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم
مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم
که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم
برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که که میزند به تیرم
نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم
تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بینظیرم
تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی
که نه من غنودهام دوش و نه مردم از نفیرم
نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را
نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم
اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت
که خوش است عیش مردم به روایح عبیرم
نه تو گفتهای که سعدی نبرد ز دست من جان
نه به خاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم
معنی بیتهای شعر
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم
به خدا سوگند، حتی اگر بمیرم، از تو دل نمیکنم. ای طبیب من، از کنارم برو؛ زیرا بیماری عشق من درمانپذیر نیست.
همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم
تمام عمر با دوستان و زیبارویان همنشین بودم، اما همین که تو پدیدار شدی، تصویرت در دل و جانم جای گرفت.
مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم
که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم
ای خردمند، مرا نصیحت نکن؛ زیرا پندت را به کار نمیبندم. میتوان از خویشتن و خواستههای خود گریخت، اما از عشق و دوستیِ یار چارهای نیست.
برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که که میزند به تیرم
ای سپر، از پیش من کنار برو؛ زیرا تیر عشق تا جانم رسیده است. بگذار ببینم چه کسی مرا هدف گرفته و با تیر عشق خویش میزند.
نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم
نه از همنشینی دوستان شادمان میشوم و نه از آسودگی و گردش در بوستان لذت میبرم. ای دوستان، شما به سفر بروید؛ زیرا من گرفتار عشق و اسیر یارم.
تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بینظیرم
اگر چهره و حرکات خود را در آب ببینی، خودت نیز خواهی گفت که در زیبایی بیهمتا هستی.
تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی
که نه من غنودهام دوش و نه مردم از نفیرم
تو با آسودگی بخواب و به خوشی و کامرانی بپرداز؛ زیرا من دیشب از ناله و فریاد عشق نخوابیدم و هنوز نیز از این نالهها آرام نگرفتهام.
نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را
نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم
توانگران معمولاً به فقیر ناتوان توجهی نمیکنند؛ اما ای توانگر، لطفی به من کن و به من بنگر، زیرا در آرزوی دیدار تو نیازمند و درماندهام.
اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت
که خوش است عیش مردم به روایح عبیرم
اگر مرا مانند چوب عود بسوزانی، جانم فدای تو باد؛ زیرا زندگی مردم با بوی خوش عطر و عبیر دلپذیر میشود و سوختن من نیز برای خشنودی تو شیرین است.
نه تو گفتهای که سعدی نبرد ز دست من جان
نه به خاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم
مگر تو نگفتهای که سعدی از دست من جان سالم به در نمیبرد؟ اگر مردی مانند تو مرا به خاک بیفکند و بکشد، با این حال از عشق تو نمیمیرم و جانم را از دست تو دریغ نمیکنم.



