به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم همراه با معنی و تفسیر

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

سعدی-غزل شماره 406

 

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید

اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم

شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع

که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس

یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بیخودی ندانستم

که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد

نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من

چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا

اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بوده‌ست در دلم همه عمر

نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست

که با وجود تو دعوی کند که من هستم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل فضایی سرشار از وفاداری، دلدادگی و اندوه جدایی دارد. شاعر با سوگند به خاک پای معشوق، بر پایبندی خود به عهد تأکید می‌کند و از بریدن محبوب و تنهایی خویش می‌نالد. حال‌وهوای شعر آمیزه‌ای از امید، حسرت و پناه‌جویی عاشقانه در آستان معشوق است.

معنی بیت‌های شعر

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

به خاک پای عزیزت سوگند که من پیمانم را نشکستم؛ اگر از من بریدی، من نیز با هیچ‌کس دیگری پیوند و الفت برقرار نکردم.

کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم

اگر دستم به دامان وصال تو نمی‌رسد، به کجا پناه ببرم؟ آرزو دارم بر آستان امید تو بمیرم.

شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

از صبح روز جدایی در شگفتم که چگونه قیامت برپا نشد؛ زیرا وقتی بی‌تو نشستم، از شدت اندوه گویی قیامتی در وجودم برپا شد.

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم

آفت و رنج عشق تو در سرزمین پارس کسی را پارسا و پرهیزگار باقی نگذاشت؛ من نیز چنان بی‌خود و گرفتار عشقم که نمی‌دانم نماز را چگونه به جا آورده‌ام.

نماز کردم و از بیخودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز گزاردم، اما از شدت بی‌خودی و غفلت نفهمیدم که در حال خیال کردن به تو، نماز را چگونه آغاز کردم و به جای آوردم.

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

شریعت نماز خواندنِ شخص مست را جایز نمی‌داند؛ پس نماز من چگونه پذیرفته شود، در حالی که شب و روز از عشق تو مست و بی‌خودم؟

چنین که دست خیالت گرفت دامن من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

اکنون که خیال تو دامن مرا گرفته و مرا رها نمی‌کند، چه می‌شد اگر دست من نیز به دامان واقعی تو می‌رسید؟

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا
اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

من کجا و آرزوی وصال تو کجا؟ با این حال، هرچند وصال تو مانند آب حیات است، من در جست‌وجوی آن، نابودی خویش را طلب کرده‌ام.

اگر خلاف تو بوده‌ست در دلم همه عمر
نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

اگر در تمام عمر چیزی برخلاف خواست و رضایت تو در دل داشته‌ام، کار خوبی نکرده‌ام؛ خطا کرده‌ام و خود نیز از آن آگاه نبوده‌ام.

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم

هرگونه که می‌توانی مرا بیازار یا از میان بردار؛ زیرا سعدی در برابر وجود تو چنان بی‌اختیار و فانی است که نمی‌تواند ادعا کند وجود مستقلی از خود دارد.

واژگان دشوار

  • عهد: پیمان، قول
  • بریدی: جدا شدی، ترک کردی
  • پیوستم: همراه و همدم شدم
  • آستان: درگاه، پیشگاه
  • وصلت: پیوند و دیدار با یار
  • بامداد: صبح زود
  • وداع: بدرود، خداحافظی
  • قیامت: رستاخیز؛ روز برخاستن مردگان
  • بلایا: رنج‌ها، گرفتاری‌ها
  • پارسا: پرهیزگار، زاهد
  • پارس: سرزمین فارس؛ در اینجا کنایه از شهر شیراز
  • بستن نماز: آغاز کردن نماز
معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤