کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش را - ادبستان شعر پارسی % %

کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش را

آذر بیگدلی – غزل شماره 4

کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش را

نهان از من شبی بوسد مبادا آستانش را

گذارم سر بپا، هر روز و هر شب پاسبانش را

به این تقریب بوسم بلکه خاک آستانش را

نیارم بی تو ماند و دید مجلس را، خوش آن بلبل

که پیش از رفتن گل کرد ویران آشیانش را

به باغی کآید از نو بلبلی، تا آشیان بندد

نباید سنگ بر مرغ دگر زد، باغبانش را

چو آن مفلس که گم شد گوهری در مخزن شاهش

دلم در کوی او گم شد، چسان جویم نشانش را

ز مژگان ترک چشمش بسته تیغ و جان طلب دارد

ولی جز من نمی فهمد کس از مردم زبانش را

کنم هر شب در آن کو پاسبانان را ز جان خدمت

مگر روزی به من تنها گذارند آستانش را

چو چشمم بر شهیدانش فتد، در حشر آسایم

چو ره گم کرده ای آذر که بیند کاروانش را

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤