
آذر بیگدلی – غزل شماره 3
روزی نگهی افتاد، بر روی کسی ما را
ز آن روز نشد مایل دل سوی کسی ما را
گویند که فردا شب باشد شب عید، اما
امشب به گمان افگند، ابروی کسی ما را
دانی که چه می بینم از دیدن غیر آنجا
جز کوی خود ار بینی در کوی کسی ما را
ترسم به زبان آید، بیخود گله ای از تو
در مجلس خود منشان، پهلوی کسی ما را
تا باغ همی رفتم، هر روز به بوی گل
گم شد در باغ امروز، از بوی کسی ما را
خوش آنکه از آن چوگان، بینند که در میدان
هر سو شده سر غلتان، چون گوی کسی ما را
چون صید حرم بودم، آزاد ز هر قیدی
در دام کشید آذر گیسوی کسی ما را



