
آذر بیگدلی – غزل شماره 193
بیچاره بلبلی، که نبیند رخ گلی
مسکین گلی، که نشنود آواز بلبلی
گستاخی رقیب، اثر التفات توست
بر خود زبان خلق ببند از تغافلی
ماهی و چون لبت، نشکفته است غنچه ای
سروی و چون خطت، ندمیده است سنبلی
غافل مشو، ز حال گدایان کوی عشق
تا هست از متاع خجالت تجملی
تا کار ما و سنگدل ما کجا رسد؟
او را ترحمی نه و ما را تحملی
یا رب چه گفت غیر، که از بهر کشتنم
خنجر به کف گرفته و داری تأملی؟
ای گل شکفته باش، که چون آذر از غمت
در بوستان عشق، ننالیده بلبلی



