دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرا
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 22 خواری مرده دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرا دانم که مرده بر دل میراثخوار، خوار فرزند من یتیم و سر افکنده گرد کوی جامه وَسَخ گرفته و در خاک، خاکسار
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 22 خواری مرده دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرا دانم که مرده بر دل میراثخوار، خوار فرزند من یتیم و سر افکنده گرد کوی جامه وَسَخ گرفته و در خاک، خاکسار
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 21 نیلوفر کبود نیلوفر کبود نگه کن میان آب چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار همرنگ آسمان و به کردار آسمان زردیش بر میانه چو ماه ده و چار چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد وز مطرف کبود ردا کرده و ازار
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 20 خضاب شاعر از خضاب من و موی سیه کردن من گر همی رنج خوری، بیش مخور، رنج مبر غرضم زو نه جوانی است، بترسم که ز من خرد پیران جویند و نیابند مگر
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 19 بهار زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید باد به گل بربَزید گل به گل اندر غژید یاسمن لعل پوش سوسن گوهر فروش بر زنخ پیلگوش نقطه زد و بشکلید دی به دریغ اندرون ماه به میغ اندرون رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید سرکش بربست … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 18 دیده و اشک دو دیده ی من و از دیده اشک دیده ی من میان دیده و مژگان ستاره وار پدید به جزع ماند یک بر دگر سپید و سیاه به رشته کرده همه گرد جزع مروارید
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 17 گازر کوی و جوی از تو کوثر و فردوس دل و جامه ز تو سیاه و سپید رخ تو هست مایه ی تو، اگر مایه ی گازران بود خورشید
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 16 شنبلید در میان خوید بگشای چشم و ژرف نگه کن به شنبلید تابان به سان گوهر، اندر میان خوید بر سان عاشقی که ز شرم رخان خویش دیبای سبز را به رخ خویش برکشید
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 15 صبح و نبید صبح آمد و علامت مصقول برکشید وز آسمان شمامه ی کافور بردمید گویی که دوست قرطه ی شَعر کبود خویش تا جایگاه ناف به عمدا فرو درید در شد به چتر ماه سنان های آفتاب ور چند جِرم ماه سر اندر سپر کشید خورشید با … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 14 دولت سامانیان و بلعمیان به وقت دولت سامانیان و بلعمیان چنین نبود جهان با نهاد و سامان بود
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 13 آن خوشه های رز آن خوشه های رز نگر آویخته سیاه گویی همی شبه به زمرد در اوژنند وان بانگ چزد بشنو، از باغ نیمروز همچون سفال نو که به آبش فرو زنند
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 12 شعر و غزل ای آنکه جز از شعر و غزل هیچ نخوانی هرگز نکنی سیر دل از تُنبُل و ترفند زیبا بود ار مرو بنازد به کسایی چونان که جهان جمله به استاد سمرقند
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 11 زلف معشوق کمند زلف را ماند چو بر هم بافتن گیرد سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشن چنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشی گهی همچون شبی باشد … ادامه