
کسایی مروزی – دیوان اشعار
شماره 15
صبح و نبید
صبح آمد و علامت مصقول برکشید
وز آسمان شمامه ی کافور بردمید
گویی که دوست قرطه ی شَعر کبود خویش
تا جایگاه ناف به عمدا فرو درید
در شد به چتر ماه سنان های آفتاب
ور چند جِرم ماه سر اندر سپر کشید
خورشید با سهیل عروسی کند همی
کز بامداد کِلّه ی مصقول برکشید
وان عکس آفتاب نگه کن، علم علم
گویی به لاژورد می سرخ برچکید
یا بر بنفشه زار گل نار سایه کرد
یا برگ لاله زار همی برچکد به خوید
یا آتش شعاع ز مشرق فروختند
یا پرنیان لعل کسی بازگسترید
جام کبود و سرخ نبید آر، کآسمان
گویی که جام های کبود است پر نبید
جام کبود و باده ی سرخ و شعاع زرد
گویی شقایق است و بنفشه ست و شنبلید
چون خوش بود نبید بر این تیغ آفتاب
خاصه که عکس او به نبید اندرون فتید
آن روشنی که چون به پیاله فرو چکد
گویی عقیق سرخ به لؤلؤ فرو چکید
وان صاف می که چون به کف دست برنهی
کف از قدح ندانی، نی از قدح نبید