از بهر که بایدت بدین سان شبگیر
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 55 تف و تاب از بهر که بایدت بدین سان شبگیر وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب ؟
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 55 تف و تاب از بهر که بایدت بدین سان شبگیر وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب ؟
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 54 بخشندگی ممدوح کفت گویی که کان گوهرستی کزو دایم کنی گوهرفشانی چو جانت از جود و رادی کرد یزدان تو بیجان زنده بودن کی توانی ؟
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 53 می و ماه و مریخ به جام اندر تو پنداری روان است ولیکن گر روان دانی روانی به ماهی ماند، آبستن به مریخ بزاید، چون فراز لب رسانی
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 52 وصف شراب از او بوی دزدیده کافور و عنبر وز او گونه برده عقیق یمانی بماند گل سرخ همواره تازه اگر قطره ای زو به گل برچکانی عقیقی شرابی که در آبگینه درخشان شود چون سهیل یمانی شود گونه ی جام باده ز عکسش ملوّن چو از نور … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 51 ای طبع سازوار ای طبع سازوار، چه کردم تو را، چه بود با من همی نسازی و دایم همی ژکی وایدون فروکشی به خوشی این می حرام گویی که شیر مام ز مادر همی مکی
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 50 عزت نفس به خدایی که آفرین کرده ست زیرکان را به خویشتن داری که نیرزد به نزد همت من ملک هر دو جهان به یک خواری
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 49 حکمت چرا این مردم دانا و زیرکسار و فرزانه زیانشان مور را باشد دو درشان هست یک خانه اگر ابروش چین آرد، سزد گر روی من بیند که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه چو پیمانه تن مردم همیشه عمر پیماید بباید زیر ننمودن همان یک … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 48 آسیای زمانه آس شدم زیر آسیای زمانه نیسته خواهم شدن همی به کرانه زاد همی ساز و شغل خویش همی بر چند بری شغل نای و چنگ و چغانه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 47 جامه و کفن ای عمر خویش کرده به بیهودگی یله خشنود بندگان و خداوند با گله ای خویشتن به جامه ی نیکو فریفته وندر زبان همیشه تو را بانگ و مشغله زان جامه یاد کن که بپوشی به روز مرگ کاو را نه بادبان و نه گوی و … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 46 برگشت چرخ برگشت چرخ با من بیچاره و آهنگ جنگ دارد و پتیاره یک داوری به سر نبرد هرگز تا جان به نزد او نبری پاره گهواره بود خانه ی من ز اول و آخر لحد کنندم گهواره
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 45 عبرت ای برکشیده منظره و کاخ تا سهیل برده به برج گاو سر برج و کنگره از پنجره تمام نگه کن به بوستان کان خانه ی مقام تو را نیست پنجره باز شکار جوی هزیمت شد از شکار از کبر ننگرد به سوی کبک و کودره
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 44 قطره ی باران بر پیلگوش قطره ی باران نگاه کن چون اشک چشم عاشق گریان همی شده گویی که پرّ باز سپید است برگ او منقار باز، لؤلؤ ناسفته بر چده