بایگانی‌های دیوان اشعار کسایی - صفحه 2 از 5 - ادبستان شعر پارسی

ای آنکه تو را پیشه پرستیدن مخلوق

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 43 مخلوق پرستی و توبه از می ای آنکه تو را پیشه پرستیدن مخلوق چون خویشتنی را چه بری پیش پرسته ؟ گویی که به پیرانه سر از می بکشم دست آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته  

دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 42 دستش از پرده برون آمد دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه  

ای ز عکس رخ تو، آینه ماه

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 41 غزل ای ز عکس رخ تو، آینه ماه شاه حُسنی و عاشقانت سپاه هر کجا بنگری، دمد نرگس هر کجا بگذری، برآید ماه روی و موی تو نامه ی خوبی است چه بود نامه، جز سپید و سیاه به لب و چشم، راحتی و بلا به رخ و … ادامه

فهم کن گر مومنی فضل امیرالمؤمنین

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 39 فضل امیرالمومنین فهم کن گر مومنی فضل امیرالمؤمنین فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضای پاکدین فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل تر اوست فضل آن رکن مسلمانی، امام المتقین فضل زین الاصفیا، داماد فخر انبیا کآفریدش خالق خلق آفرین از آفرین ای نواصب، گر ندانی فضل سرّ ذوالجلال … ادامه

عَصیب و گرده برون کن، وزو زَوَنج نورد

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 38 به سفلگان عَصیب و گرده برون کن، وزو زَوَنج نورد جگر بیاژن و آگنج ازو بسامان کن بجوش گردن و بالان و زیره باکن از وی نمک بسای و گذر بر تَبَنْگوی نان کن به گربه ده و به عَکّه سُپُرز وخیم همه و گر یتیم بدزدد بزنش … ادامه

جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 35 پیری و پشیمانی جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم به مدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم  

سرود گوی شد آن مرغک سرود سرای

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 34   مرغک سرود سرای سرود گوی شد آن مرغک سرود سرای چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام همی چه گوید؟ گوید که: عاشقا، شبگیر بگیر دست دلارام و سوی باغ خرام  

گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 33 ای گلفروش گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت مردم کریم تر شود اندر نعیم گل ای گلفروش، گل چه فروشی برای سیم وز گل عزیزتر، چه ستانی به سیم گل ؟  

از عمر نمانده ست بر من مگر آمرغ

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 32 درد پیری از عمر نمانده ست بر من مگر آمرغ در کیسه نمانده ست بر من مگر آخال تا پیر نشد مرد نداند خطر عمر تا مانده نشد مرغ نداند خطر بال ای گمشده و خیره و سرگشته کسایی گواژه زده بر تو امل ریمن و محتال   … ادامه