شکفت لاله، تو زیغال بشکفان که همی
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 31 شکفتن لاله و قدح شکفت لاله، تو زیغال بشکفان که همی ز پیش لاله به کف برنهاده به زیغال
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 31 شکفتن لاله و قدح شکفت لاله، تو زیغال بشکفان که همی ز پیش لاله به کف برنهاده به زیغال
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 30 پنجاه سالگی شاعر به سیصد و چهل یک رسید نوبت سال چهارشنبه و سه روز باقی از شوال بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر که برده گشته ی فرزندم و … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 29 طلب جام ای خواجه ی مبارک بر بندگان شفیق فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق یک جام خون بچه ی تاکم فرست، از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونه ی عقیق تا ما به یاد خواجه دگر بار پر کنیم ار خون خوشه، اکحل و … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 28 پیری پیری مرا به زرگری افگند، ای شگفت بی گاه دود، زردم و همواره سُرف سُرف زرگر فرو فشاند کرف سیه به سیم من باز برفشانم سیم سره به کُرف
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 27 برف پیری بنفشه زار بپوشد روزگار به برف درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف که برف از ابر فرود آید، ای عجب، هر سال از ابر من به چه معنی همی برآید برف ؟ از این زمانه ی جافی و گردش شب و روز شگرف گشت صبور … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 26 کتان و ماه تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرا بر دلم گشت فزون از عدد ریشه ش ریش ماهرویا، به سر خویش، تو آن خیش مبند نشنیدی که کند ماه تبه جامه ی خیش ؟
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 25 اعضای معشوق قامت چون سرو روانش نگر آخته، آن موی میانش نگر زلف و رخش دیدی و اکنون بیا آن لب شیرین و زبانش نگر کَشّی آن چشم سیاهش ببین خوشّی آن تنگ دهانش نگر بُرد به یک ضربه دل و جان من آن نَدَب و داو گرانش … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 24 مدح حضرت علی (ع) مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد ؟ جز شیر خداوند جهان، حیدر کرّار این دین هدی را به مثل دایره ای دان … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 23 نقش دوست میانه ی دل من صورت تو بیخ زده ست چو مُهر کش نتوان باز کندن از دیوار
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 22 خواری مرده دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرا دانم که مرده بر دل میراثخوار، خوار فرزند من یتیم و سر افکنده گرد کوی جامه وَسَخ گرفته و در خاک، خاکسار
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 21 نیلوفر کبود نیلوفر کبود نگه کن میان آب چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار همرنگ آسمان و به کردار آسمان زردیش بر میانه چو ماه ده و چار چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد وز مطرف کبود ردا کرده و ازار
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 20 خضاب شاعر از خضاب من و موی سیه کردن من گر همی رنج خوری، بیش مخور، رنج مبر غرضم زو نه جوانی است، بترسم که ز من خرد پیران جویند و نیابند مگر