بایگانی‌های دیوان اشعار کسایی - صفحه 4 از 5 - ادبستان شعر پارسی

زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 19 بهار زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید باد به گل بربَزید گل به گل اندر غژید یاسمن لعل پوش سوسن گوهر فروش بر زنخ پیلگوش نقطه زد و بشکلید دی به دریغ اندرون ماه به میغ اندرون رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید سرکش بربست … ادامه

دو دیده ی من و از دیده اشک دیده ی من

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 18 دیده و اشک دو دیده ی من و از دیده اشک دیده ی من میان دیده و مژگان ستاره وار پدید به جزع ماند یک بر دگر سپید و سیاه به رشته کرده همه گرد جزع مروارید  

بگشای چشم و ژرف نگه کن به شنبلید

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 16 شنبلید در میان خوید بگشای چشم و ژرف نگه کن به شنبلید تابان به سان گوهر، اندر میان خوید بر سان عاشقی که ز شرم رخان خویش دیبای سبز را به رخ خویش برکشید  

صبح آمد و علامت مصقول برکشید

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 15 صبح و نبید صبح آمد و علامت مصقول برکشید وز آسمان شمامه ی کافور بردمید گویی که دوست قرطه ی شَعر کبود خویش تا جایگاه ناف به عمدا فرو درید در شد به چتر ماه سنان های آفتاب ور چند جِرم ماه سر اندر سپر کشید خورشید با … ادامه

آن خوشه های رز نگر آویخته سیاه

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 13 آن خوشه های رز آن خوشه های رز نگر آویخته سیاه گویی همی شبه به زمرد در اوژنند وان بانگ چزد بشنو، از باغ نیمروز همچون سفال نو که به آبش فرو زنند  

ای آنکه جز از شعر و غزل هیچ نخوانی

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 12 شعر و غزل ای آنکه جز از شعر و غزل هیچ نخوانی هرگز نکنی سیر دل از تُنبُل و ترفند زیبا بود ار مرو بنازد به کسایی چونان که جهان جمله به استاد سمرقند  

کمند زلف را ماند چو بر هم بافتن گیرد

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 11 زلف معشوق کمند زلف را ماند چو بر هم بافتن گیرد سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشن چنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشی گهی همچون شبی باشد … ادامه

نورد بودم، تا ورد من مُورَّد بود

کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 9 سرخ رویی و زردرویی نورد بودم، تا ورد من مُورَّد بود برای ورد مرا ترک من همی پرورد کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سبب که به خیری همی بپوشم ورد