سرود گوی شد آن مرغک سرود سرای
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 34 مرغک سرود سرای سرود گوی شد آن مرغک سرود سرای چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام همی چه گوید؟ گوید که: عاشقا، شبگیر بگیر دست دلارام و سوی باغ خرام
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 34 مرغک سرود سرای سرود گوی شد آن مرغک سرود سرای چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام همی چه گوید؟ گوید که: عاشقا، شبگیر بگیر دست دلارام و سوی باغ خرام
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 33 ای گلفروش گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت مردم کریم تر شود اندر نعیم گل ای گلفروش، گل چه فروشی برای سیم وز گل عزیزتر، چه ستانی به سیم گل ؟
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 32 درد پیری از عمر نمانده ست بر من مگر آمرغ در کیسه نمانده ست بر من مگر آخال تا پیر نشد مرد نداند خطر عمر تا مانده نشد مرغ نداند خطر بال ای گمشده و خیره و سرگشته کسایی گواژه زده بر تو امل ریمن و محتال … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 31 شکفتن لاله و قدح شکفت لاله، تو زیغال بشکفان که همی ز پیش لاله به کف برنهاده به زیغال
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 30 پنجاه سالگی شاعر به سیصد و چهل یک رسید نوبت سال چهارشنبه و سه روز باقی از شوال بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر که برده گشته ی فرزندم و … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 29 طلب جام ای خواجه ی مبارک بر بندگان شفیق فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق یک جام خون بچه ی تاکم فرست، از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونه ی عقیق تا ما به یاد خواجه دگر بار پر کنیم ار خون خوشه، اکحل و … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 28 پیری پیری مرا به زرگری افگند، ای شگفت بی گاه دود، زردم و همواره سُرف سُرف زرگر فرو فشاند کرف سیه به سیم من باز برفشانم سیم سره به کُرف
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 27 برف پیری بنفشه زار بپوشد روزگار به برف درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف که برف از ابر فرود آید، ای عجب، هر سال از ابر من به چه معنی همی برآید برف ؟ از این زمانه ی جافی و گردش شب و روز شگرف گشت صبور … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 26 کتان و ماه تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرا بر دلم گشت فزون از عدد ریشه ش ریش ماهرویا، به سر خویش، تو آن خیش مبند نشنیدی که کند ماه تبه جامه ی خیش ؟
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 25 اعضای معشوق قامت چون سرو روانش نگر آخته، آن موی میانش نگر زلف و رخش دیدی و اکنون بیا آن لب شیرین و زبانش نگر کَشّی آن چشم سیاهش ببین خوشّی آن تنگ دهانش نگر بُرد به یک ضربه دل و جان من آن نَدَب و داو گرانش … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 24 مدح حضرت علی (ع) مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد ؟ جز شیر خداوند جهان، حیدر کرّار این دین هدی را به مثل دایره ای دان … ادامه
کسایی مروزی – دیوان اشعار شماره 23 نقش دوست میانه ی دل من صورت تو بیخ زده ست چو مُهر کش نتوان باز کندن از دیوار