بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 8 از 26 - ادبستان شعر پارسی

ای رخ جان فزای تو گشته خجسته فال من

فخرالدین عراقی- غزل شماره 221 ای رخ جان فزای تو گشته خجسته فال من باز نمای رخ، که شد بی تو تباهْ حال من ناز مکن، که می‌کند جان من آرزوی تو عشوه مده، که می‌دهد هجر تو گوشمال من رفت دل و نمی‌رود آرزوی تو از دلم عمر شد و نمی‌شود نقش تو از … ادامه

ای یار، بیا و یاریی کن

فخرالدین عراقی- غزل شماره 220 ای یار، بیا و یاریی کن رنجه شو و غمگساریی کن آخر سگک درِ تو بودم یادم کن و حق‌ گزاریی کن ای نیک، ز من همه بد آمد نیکی کن و بردباریی کن بر عاشق خود مگیر خرده ای دوست بزرگواریی کن ای دل، چو تو را فتاد این … ادامه

بی‌ رخت جانا، دلم غمگین مکن

فخرالدین عراقی- غزل شماره 219 بی‌ رخت جانا، دلم غمگین مکن رخ مگردان از من مسکین، مکن خود ز عشقت سینه‌ام خون کرده‌ای از فراقت دیده‌ام خونین مکن بر من مسکین ستم تا کی کنی؟ خستگی و عجز من می‌بین، مکن چند نالم از جفا و جور تو؟ بس کن و بر من جفا چندین … ادامه

ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن

فخرالدین عراقی- غزل شماره 218 ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن چشم من از هجر خود گریان مکن ز آرزوی روی خود زارم مدار از فراق خود مرا بی ‌جان مکن از من مسکین مبر ‌یکبارگی من ندارم طاقت هجران، مکن بی ‌کسی را بی ‌دل و بی‌ جان مدار مفلسی را بی‌ سر و … ادامه

تا توانی هیچ درمانم مکن

فخرالدین عراقی- غزل شماره 217 تا توانی هیچ درمانم مکن هیچگونه چارهٔ جانم مکن رنج من می‌بین و فریادم مرس درد من می‌بین و درمانم مکن جز به دشنام و جفا نامم مبر جز به درد و غصّه فرمانم مکن گر نخواهی کشتنم از تیغِ غم مبتلای درد هجرانم مکن ور بر آن عزمی که … ادامه

سهل گفتی به ترکِ جان گفتن

فخرالدین عراقی- غزل شماره 216 سهل گفتی به ترکِ جان گفتن من بدیدم، نمی‌توان گفتن جان فرهاد خسته شیرین است کی تواند به ترک جان گفتن؟ دوست می‌ دارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟ وصف حسن جمال خود خود گوی حیف باشد به هر زبان گفتن؟ تا به حدی است تنگی … ادامه

عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌ دل و جان زیستن

فخرالدین عراقی- غزل شماره 215 عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌ دل و جان زیستن جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن سوختن در هجر و خوش بودن به امّید وصال ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن تا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟ از حیات خود به جانم، … ادامه

نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نَتْوان

فخرالدین عراقی- غزل شماره 214 نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نَتْوان به خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشست ز مُلک خویش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بود قضای آسمانی را دگر کردن توان؟ نتوان … ادامه

ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نَتْوان

فخرالدین عراقی- غزل شماره 213 ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نَتْوان ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش بگویی تو چنین … ادامه

ماهرخان، که داد عشق، عارضِ لاله رنگشان

فخرالدین عراقی- غزل شماره 212 ماهرخان، که داد عشق، عارضِ لاله رنگشان هان! به حذر شوید از غمزهٔ شوخ و شنگشان نالهٔ زار عاشقان، اشک چو خون بیدلان هیچ اثر نمی‌کند در دل همچو سنگشان با دل ریش عاشقان، وه! که چها نمی‌کنند؟ ابروی چون کمانشان، غمزهٔ چون خدنگشان از لب و زلف و خال … ادامه

رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان

فخرالدین عراقی- غزل شماره 211 رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان دست و پایی می‌زدم، تا بود جان شد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان شد دل بیچاره از دست وفات زیر پای هجر پست، اکنون تو دان رفت عمری کامدی کاری ز من … ادامه

در کف جور تو افتادم، تو دان

فخرالدین عراقی- غزل شماره 210 در کف جور تو افتادم، تو دان تن به هجران تو در دادم، تو دان الغیاث، ای دوست، کز دست جفات در کف صد گونه بیدادم، تو دان بر امید آنکه بینم روی تو لب ببستم، دیده بگشادم، تو دان دل، که از دیدار تو محروم ماند بر در لطفت … ادامه