بایگانی‌های باب سوم در فضیلت قناعت - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 28

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 28   درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده هر که بر خود درِ سوال گشاد تا بمیرد نیازمند بود آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 27

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 27   مشتزنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلقِ فراخ از دستِ تنگ به جان رسیده ، شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که : عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامنِ کامی فرا چنگ آرم . فضل و هنر ضایع … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 26

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 26   دزدی گدایی را گفت : شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز میکنی ؟ گفت : دست دراز از پی یک حبه سیم بِه که ببرّند به دانگی و نیم

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 25

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 25   ابلهی را دیدم سَمین ، خلعتی ثَمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر . کسی گفت : سعدی چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَم برین حیوان لا یعلَمْ ؟گفتم : قد شابه بِالوَری حِمارٌ عِجلاً جَسداً لَهُ خُوارٌ (1)   یک خلقت … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 24

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 24   دست و پا بریده‌ای هزار پایی بکشت . صاحبدلی برو گذر کرد و گفت : سبحان الله ! با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست چو آید ز پی ، دشمنِ جان ستان ببندد اجل پای اسب دوان … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 23

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 23   صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد . طاقت حفظ آن نداشت ، ماهی برو غالب آمد و دام از دستش درربود و برفت شد غلامی که آب جوی آرد جوی آب آمد و غلام ببرد دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 22

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 22   مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم . ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خسّت نفس جبلّی در وی همچنان متمکن ، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه ی بوهریره را به لقمه‌ای … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 21

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 21   بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده ی خدمتکار . شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش در آورد . همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 20

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 20   گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود . یکی از پادشاهان گفتش : همی‌نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست ؛ اگر به برخی از آن دستگیری کنی ، چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته . گفت : … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 19

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 19   یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان ، از عمارت دور افتادند تا شب درآمد ، خانه ی دهقانی دیدند . مَلِک گفت : شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد . یکی از وزرا گفت : لایق قدر پادشاه نیست به خانه … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 18

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 18   هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه در آمدم دلتنگ . یکی را دیدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق به جای آوردم و … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 17

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 17   همچنین در قاع بسیط ، مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت . بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد . پس به سختی هلاک شد . طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر … ادامه