گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 18 - ادبستان شعر پارسی % %

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 18

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت

حکایت 18

 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه در آمدم دلتنگ . یکی را دیدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم

مرغ بریان به چشم مردم سیر

کمتر از برگ تره بر خوان است

وآنکه را دستگاه و قوت نیست

شلغم پخته ، مرغ بریان است

 

1 دیدگاه دربارهٔ «گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 18;

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤