
سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت 19
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان ، از عمارت دور افتادند تا شب درآمد ، خانه ی دهقانی دیدند . مَلِک گفت : شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد . یکی از وزرا گفت : لایق قدر پادشاه نیست به خانه ی دهقانی اِلتجا کردن ؛ هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم . دهقان را خبر شد ؛ ماحضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت : قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد . سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل کردند ، بامدادانش خلعت و نعمت فرمود . شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همیرفت و می گفت :
ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم
از التفات به مهمانسرای دهقانی
کلاه گوشه ی دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی



