گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 19 - ادبستان شعر پارسی % %

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 19

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت

حکایت 19

 

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان ، از عمارت دور افتادند تا شب درآمد ، خانه ی دهقانی دیدند . مَلِک گفت : شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد . یکی از وزرا گفت : لایق قدر پادشاه نیست به خانه ی دهقانی اِلتجا کردن ؛ هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم . دهقان را خبر شد ؛ ماحضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت : قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد . سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل کردند ، بامدادانش خلعت و نعمت فرمود . شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی‌رفت و می گفت :

ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم

از التفات به مهمانسرای دهقانی

کلاه گوشه ی دهقان به آفتاب رسید

که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤