بایگانی‌های باب سوم در فضیلت قناعت - صفحه 2 از 3 - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 16

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 16   یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت یا لیتَ قبلَ مَنیِتی یوماً اَفوزُ بمُنیتی نهراً تُلاطِمُ رُکبَتی وَ اَظلّ اَملاُ قِربَتی (1) واژگان دشوار : 1-ترجمه : ای کاش یک روز قبل از مرگم هم شده به آرزویم می رسیدم ، رودخانه ای بود که … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 15

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 15   اعرابی را دیدم در حلقه ی جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که : وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید . هرگز آن ذوق و شادی فراموش … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 14

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 14   موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده . گفت : ای موسی دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم . موسی دعا کرد و برفت . پس از چند روز که باز آمد از … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 13

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 13 حاتم طایی را گفتند : از تو بزرگ همت تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای ؟ گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ؛ پس به گوشه ی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده ؛ … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 12

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 12   خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود . درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بی مرادی فغانش عجب که دود دل خلق جمع … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 11

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 11 درویشی را ضرورتی پیش آمد . کسی گفت : فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد ، همانا که در قضای آن توقف روا ندارد . گفت : من او را ندانم . گفت : مَنَت رهبری کنم . دستش گرفت تا به منزل … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 10

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 10   یکی از علما خورنده ی بسیار داشت و کفاف اندک . یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت . روی از توقع او درهم کشید و تعرّضِ سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد ز بختِ روی ترش کرده پیش یار عزیز مرو … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 9

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 9   جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید . کسی گفت : فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد .  گویند آن بازرگان به بخل معروف بود . گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 8

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 8   بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط . هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی . اصحاب از تعنّت وی خسته خاطر همی‌بودند و از تحمل چاره نبود . صاحب دلی در آن میان گفت : نفس را وعده دادن به … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 7

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 7   یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که : سیری مردم را رنجور کند . گفت : ای پدر گرسنگی خلق را بکشد .  نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند : به سیری مردن بِه که گرسنگی بردن . گفت : اندازه نگهدار ، کُلوا وَ … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 6

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 6   دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی . یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی . اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند . هر دو را به خانه‌ای کردن و در به … ادامه

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 5

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 5   در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که : روزی چه مایه طعام باید خوردن ؟ گفت : صد درم سنگ کفایت است . گفت : این قدر چه قوّت دهد ؟ گفت : هذا المِقدارُ یَحمِلُکَ و مازادَ عَلی ذلک فَانتَ حامِلُه … ادامه