گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 10 - ادبستان شعر پارسی % %

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 10

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت

حکایت 10

 

یکی از علما خورنده ی بسیار داشت و کفاف اندک . یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت . روی از توقع او درهم کشید و تعرّضِ سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد

ز بختِ روی ترش کرده پیش یار عزیز

مرو ، که عیش بر او نیز تلخ گردانی

به حاجتی که رَوی ، تازه روی و خندان رو

فرو نبندد کار گشاده پیشانی

آورده اند که اندکی در وظیفه ی او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم . دانشمند چون پس از چند روز موّت معهود برقرار ندید گفت :

بِئسَ المطاعِمُ حینَ الذُلِّ یَکسِبُها

القِدرُ مُنْتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفوضٌ (1)

نالم افزود و آبرویم کاست

بینوایی بِه از مذّلت خواست


واژگان دشوار : 1-ترجمه : خورد و خوراکی که با خواری به کف آید دلچسب نیست ، دیگ بالانشین باشد و قدر آدمی به خاک افتاده .

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤