بایگانی‌های باب اول در سیرت پادشاهان - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 41

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 41   اسکندر رومی را پرسیدند : دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش از این بوده است و ایشان را چنین فتحی میسر نشده ؟ گفتا : به عَونِ خدای عزّوجل هر مملکتی را که گرفتم … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 40

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 40   یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند . خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید . کنیزک ممانعت کرد . ملک در خشم رفت و مرو را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پرّه ی بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 39

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 39   هارون الرشید را چون مُلک دیار مصر مسلّم شد ، گفت : به خلاف آن طاغی که به غرور مُلک مصر دعوی خدایی کرد ، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس ترین بندگان . سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایت جهل . مُلک مصر به … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 38

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 38   گروهی حکما به حضرت کسری در به مصلحتی سخن همی‌گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش . گفتندش : چرا با ما در این بحث سخن نگویی ؟ گفت : وزیران بر مثال اطبااند و طبیب دارو ندهد جز سَقیم را ، پس چو بینم که … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 37

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 37   کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد . گفت : شنیدم که فلان دشمن تو را خدای عزّوجلّ برداشت . گفت : هیچ شنیدی که مرا بگذاشت ؟ اگر بمرد عدو ، جای شادمانی نیست که زندگانی ما نیز جاودانی نیست

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 36

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 36   دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی . باری این توانگر گفت درویش را که : چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی ؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 35

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 35   با طایفه ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم . زورقی در پی ما غرقه شد ، دو برادر به گردابی در افتادند . یکی از بزرگان گفت ملاح را که : بگیر این هر دُوان که به هر یکی پنجاه دینارت دهم . ملاح در آب … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 34

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 34   یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد . هارون ارکان دولت را گفت :  جزای چنین کس چه باشد ؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 33

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 33   یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی . اتفاقاً به خطاب ملک گرفتار آمد . همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند وبزرگان شکر سیرت خویش به افواه بگفتند تا ملک از سر … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 32

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 32   شیّادی گیسوان بافت یعنی علوی است و با قافله ی حجاز به شهری درآمد که از حج همی‌آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته‌ام . نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 31

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 31   وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی‌زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد . بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد . وزیران در نهانش گفتند : رای ملک را چه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم ؟ … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 30

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 30   پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد . گفت : ای ملک به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند . دوران بقا چو باد صحرا … ادامه