بایگانی‌های باب اول در سیرت پادشاهان - صفحه 4 از 4 - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 5

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 5   سرهنگ زاده ای را بر در سرای اُغلَمِش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت ، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه ی او پیدا بالای سرش ز هوشمندی می‌تافت ستاره ی بلندی فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 4

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 4   طایفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته و رعیت بلدان از مَکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب ، به حکم آنکه ملاذی منیع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته . مدبّران ممالک آن طرف … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 3

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 3   ملکزاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی . باری پدر به کراهت و اِستِحقار درو نظر می‌کرد . پسر به فِراست اِستبصار به جای آورد و گفت ای پدر ! کوتاه خردمند بِه که نادان بلند ، نه هر … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 2

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 2   یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله ی وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می‌کرد . سایر حکما از تاویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 1

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 1   پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد . بیچاره درآن حالتِ نومیدی ، ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن ، که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید ، هر چه در دل دارد بگوید . وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سرِ … ادامه