بایگانی‌های باب اول در سیرت پادشاهان - صفحه 3 از 4 - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 17

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 17   تنی چند از روندگان در صحبت من بودند . ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنّی بلیغ و ادراری معین کرده تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان ، ظنّ آن شخص فاسد شد و … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 16

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 16   یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بارِ فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود ، کسی را بر نیک … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 15

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 15   یکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درویشان درآمد . اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد . ملک بار دیگر برو دل خوش کرد و عمل فرمود . قبولش نیامد و گفت : معزولی به نزد خردمندان بهتر … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 14

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 14   یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی ، لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند . چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ یکی را از آنان که غدر کردند با من دمِ دوستی … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 13

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 13   یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت ، روز کرده بود و در پایان مستی همی‌گفت : ما را به جهان خوش تر از این یکدم نیست کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست درویشی به سرما برون خفته بود و گفت … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 12

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 12   یکی از ملوک بی انصاف ، پارسایی را پرسید : از عبادت‌ها کدام فاضل تر است ؟ گفت : تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری .   ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه ست خوابش برده بِه وآنکه خوابش … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 11

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 11   درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد . حجاج یوسف را خبر کردند . بخواندش و گفت : دعای خیری بر من کن . گفت : خدایا جانش بستان ! گفت : از بهر خدای این چه دعاست ؟ گفت : این دعای خیر است تو را … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 10

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 10   بر بالین تربت یحیی پیغامبرعلیه السّلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست درویش و غنی بنده ی این خاک درند و آنان که غنی ترند … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 9

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 9   یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیتِ آن طرف به جملگی مطیع فرمان  . ملک نفسی … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 8

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 8   هرمز را گفتند : وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی ؟ گفت : خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مَهابتِ من در دل ایشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 7

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 7   پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده . گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد . چندان که ملاطفت کردند ، آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو مُنَغّص بود ، چاره ندانستند . حکیمی … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 6

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 6   یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کُربَت جورش راه غربت گرفتند . چون رعیت کم شد ، ارتفاع … ادامه