بایگانی‌های باب اول در سیرت پادشاهان - صفحه 2 از 4 - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 29

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 29   یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنّون بگریست و گفت : اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را ، از جمله صدیقان … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 28

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 28   درویشی مجرّد به گوشه ای نشسته بود . پادشاهی برو بگذشت . درویش از آنجا که فراغِ ملکِ قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد . سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت : این طایفه ی خرقه پوشان امثال حیوان اند و … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 27

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 27   یکی در صنعت کُشتی گرفتن سر آمده بود . سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی ، مگر گوشه ی خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر یک بند که … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 26

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 26   ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح . صاحبدلی برو گذر کرد و گفت : ماری تو ، که هر که را ببینی بزنی یا بوم که هر جا نشینی بکنی زورت ار پیش می‌رود با ما با … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 25

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان  حکایت 25   یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی‌گفت : مرسومِ فلان را چندان که هست مضاعف کنید که ملازم درگاه است و مترصّد فرمان و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت مُتهاون . صاحبدلی بشنید و فریاد و خروش از … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 24

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 24   ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس ، نیک محضر ، که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی . اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد ، مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 23

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 23   یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود . کسان در عقبش برفتند و باز آوردند . وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند . بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت : هر چه رود … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 22

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 22   یکی را از ملوک ، مرضی هایل بود که اِعادت ذکر آن ناکردن اَولی . طایفه ی حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره ی آدمی به چندین صفت موصوف . بفرمود طلب کردن .دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 21

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 21   مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درویش را مجال انتقام نبود . سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد . درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 20

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 20   غافلی را شنیدم که خانه ی رعیت خراب کردی تا خزانه ی سلطان آباد کند ، بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند : هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد ، خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 19

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 19   آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود . غلامی به روستا رفت تا نمک آرد . نوشیروان گفت : نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد . گفتند از این قدر چه خلل آید ؟ گفت … ادامه

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 18

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان حکایت 18   ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت . دست کرم برگشاد و دادِ سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت . نیاساید مشام از طبله ی عود بر آتش نه که چون عنبر ببوید بزرگی بایدت بخشندگی کن که دانه تا … ادامه