گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 29 - ادبستان شعر پارسی % %

گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان-حکایت 29

سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان

حکایت 29

 

یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنّون بگریست و گفت : اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را ، از جمله صدیقان بودمی

گر امید و بیم راحت و رنج

پای درویش بر فلک بودی

ور وزیر ازخدا بترسیدی

همچنان کز مَلِک ، مَلَک بودی

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤