بایگانی‌های قطعات رهی - صفحه 3 از 5 - ادبستان شعر پارسی

اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ

رهی معیری – قطعه شماره 27 کمند حادثه اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ روزی به نیستانی شد ره سپر همی ناگه ز کینه توزی گردون گرگ خوی شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی مسکین ز هول شیر، هراسان و بیمناک شد بر فراز نخلی آسیمه سر همی چون بر فراز نخل کهن … ادامه

فغان که آتش کین آشیان ما را سوخت

رهی معیری – قطعه شماره 26 فتنه ی آذربایجان فغان که آتش کین آشیان ما را سوخت به غیر ناله نخیزد نوایی از دهنی گسست رشته ی پیوند، یار دشمن خوی شکست حقه ی الفت، حریف حق شکنی جفای زاغ و زغن بین که از سیاه دلی به بلبلان نگذارند گوشه چمنی به تیره بختی … ادامه

درون کلبه ی تنگی شبانگاه

رهی معیری – قطعه شماره 24 دل من درون کلبه ی تنگی شبانگاه ز آتشدان به هر سو شعله خیزد در آتش چوب تر همچون دل من “سری سوزد، سری خونابه ریزد ” سراید ساز از سوز جدایی به گوشم نغمه های آشنایی ز برف بهمنی پوشیده هامون پرند سیمگون بر پیکر خویش من از … ادامه

ای پوشکین درود فرستم تو را درود

رهی معیری – قطعه شماره 23 پوشکین (1) ای پوشکین درود فرستم تو را درود وز اهل دل پیام رسانم تو را پیام آثار تو خجسته بود ای خجسته مرد اشعار تو ستوده بود ای ستوده نام بستی میان به خدمت مردم ز روی مهر زان رو که لوح سینه ات از کینه پاک بود … ادامه

فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت :

رهی معیری – قطعه شماره 22 نابینا و ستمگر فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت : که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم به نعمتی که مرا داده ای، هزاران شکر که من نه درخور لطف و عطای چندینم خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت : که تا جواب نگویی ز … ادامه

در دام حادثات ز کس یاوری مجوی

رهی معیری – قطعه شماره 21 همت مردانه در دام حادثات ز کس یاوری مجوی بگشا گره به همت مشکل گشای خویش سعی طبیب موجب درمان درد نیست از خود طلب دوای دل مبتلای خویش بر عزم خویش تکیه کن، ار سالک رهی واماند، آن که تکیه کند برعصای خویش گفت آهویی به شیر سگی … ادامه

دوش چشمت به خواب غفلت بود

رهی معیری – قطعه شماره 20 پند پیرانه دوش چشمت به خواب غفلت بود غافل از خویشتن،چو دوش مباش چون شغالان به لانه ات تازند کم ز مرغ ار نه ای،خموش مباش می شوی سهم شعله،خار مشو می شوی صید گربه،موش مباش اهل هوشت دهند پند همی غافل از پند اهل هوش مباش حامی رنجبر … ادامه

سراینده ای پیش داننده ای

رهی معیری – قطعه شماره 16 کالای بی بها سراینده ای پیش داننده ای فغان کرد از جور خونخواره دزد که از نظرم ونثرم دو گنجینه بود ربود از سرایم ستمکاره دزد بنالید مسکین : که بیچاره من بخندید دانا : که بیچاره دزد !