بایگانی‌های قطعات رهی - صفحه 4 از 5 - ادبستان شعر پارسی

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی

رهی معیری – قطعه شماره 15 پاداش نیکی من نگویم ترک آیین مروت کن ولی این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند تار و پودش راز کین توزی همی خواهند سوخت هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت قصد دارد تا به تیغت سر … ادامه

رهی به گونه ی چون لاله ی برگ غره مباش

رهی معیری – قطعه شماره 11 موی سپید رهی به گونه ی چون لاله ی برگ غره مباش که روزگارش چون شنبلید گرداند گرت به فر جوانی، امیدواری هاست جهان پیر تو را ناامید گرداند گر از دمیدن موی سپید بر سر خلق زمانه آیت پیری پدید گرداند دریغ و درد که مویی نماند بر … ادامه

چون که دلداده ی نخستم دید

رهی معیری – قطعه شماره 10 دلدادگان من چون که دلداده ی نخستم دید ریخت در پای من، به دست امید آتشین پاره های بی جاده پربها رشته های مروارید هریک از روشنی چو ماهی بود زیب دیهیم پادشاهی بود وآن دگر طرفه جامه ئی پرداخت باد پای هنر به میدان تاخت در لطافت بهار … ادامه

خویشتن داری و خموشی را

رهی معیری – قطعه شماره 9 رازداری خویشتن داری و خموشی را هوشمندان حصار جان دانند گر زیان بینی از بیان بینی ور زبون گردی از زبان دانند راز دل، پیش دوستان مگشای گر نخواهی که دشمنان دانند

بی تو ای گل در این شام تاری

رهی معیری – قطعه شماره 8 آتش بی تو ای گل در این شام تاری دامنم پر گل از اشک و خون است دیدگانم به شب زنده داری خیره بر مجمری لاله گون است من خموشم ز افسرده جانی شعله سرگرم آتش زبانی با من این آتش تند و سرکش داستانها سراید ز خویت شعله … ادامه

ثریای فيروزه گون چشم من

رهی معیری – قطعه شماره 7 چشم فیروزه گون ثریای فيروزه گون چشم من که چون آسمان پاس دل ها نداشت در انگشتری داشت فیروزه ای که همرنگ آن چرخ مینا نداشت همه خیره در جلوه و رنگ او ولی جلوه در دیده ی ما نداشت که فیروزه ای پربها بود لیک بها پیش چشم … ادامه

تو ای آتشین زهره کز تابناکی

رهی معیری – قطعه شماره 6 بزم زهره تو ای آتشین زهره کز تابناکی فروزان کنی بزم چرخ کهن را برون افکنی از پی دلفریبی از آن نیلگون جامه، سیمینه تن را به روی تو زان فتنه شد خاطر من که ماننده ای روی معشوق من را ز روشنگرانت شبی انجمن کن بیفروز از چهره … ادامه

دل تو را دادم چو دیدم روی تو

رهی معیری – قطعه شماره 5 پشیمانی دل تو را دادم چو دیدم روی تو کز همه خوبان پسندیدم تو را دلفریبان جهان را یک به یک دیدم و از جمله بگزیدم تو را گر جفا راندی، نکردم شکوه ای ور خطا کردی، نپرسیدم تو را خون من خوردی و بخشودم گنه جان طلب کردی … ادامه

سخنورا، سخنی ساز کن ستاره شکوه

رهی معیری – قطعه شماره 4 حصار نای سخنورا، سخنی ساز کن ستاره شکوه که هر سخن، نه به گردون برد سخندان را ز جاودانه سخن، جاودانه ماند مرد مخوان فسانه ی ظلمات و آب حیوان را اگر نبود ادب، نامی از ادیب نبود ز فیض لعل بود شهرتی، بدخشان را سخن اثر نکند، تا … ادامه