حمید، تازه جوان و شکفته رو شده است
رهی معیری – قطعه شماره 39 پل دختر 1 حمید، تازه جوان و شکفته رو شده است مگر به چشمه ی حیوان تنش فرو شده است سرشک بیوه زنان سهم ساعد است ولی گشایش پل دختر نصیب او شده است
رهی معیری – قطعه شماره 39 پل دختر 1 حمید، تازه جوان و شکفته رو شده است مگر به چشمه ی حیوان تنش فرو شده است سرشک بیوه زنان سهم ساعد است ولی گشایش پل دختر نصیب او شده است
رهی معیری – قطعه شماره 38 زاده ی آزاده بهر تو اين خجسته کتاب آورد نشاط چون یار مهربان که به دلداده می رسد گنجینه ای ز معتمدالدوله مانده باز گنج پدر به زاده ی آزاده می رسد
رهی معیری – قطعه شماره 37 دخترک لاله فروش آن لاله نام لاله فروش، از دو زلف خود بر ماه و زهره غالیه پوشی کند همی بی زر چو پا نهی به دکانش کند خروش ور زر دهی چو غنچه خموشی کند همی گر خویشتن به سیم فروشد عجب مدار کان سیم چهره (لاله) فروشی … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 36 سوارکاران آن شنیدستم که در میدان کورس بانوان چابک سواری می کنند گرد میدان از سحر تا شامگاه پویه ، چون باد بهاری می کنند تا فرا آید زمان امتحان روز و شب ساعت شماری می کنند تا جوایز قسمت آنان شود یکه تازان ، بی قراری می کنند … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 35 حق رای جان بابا، هر شب این دیوانه دل با من شوریده سر در گفتگوست کز چه دارد، مرد عامی حق رای لیک زن با صد هنر محروم از اوست مرد و زن را در طبیعت فرق نیست فرق شان در علم و فضل و خلق و خوست مرد … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 34 شاخک شمعدانی تو ای بی بها شاخک شمعدانی که بر زلف معشوق من جا گرفتی عجب دارم از کوکب طالع تو که بر فرق خورشید ماوا گرفتی قدم از بساط گلستان کشیدی مکان بر فراز ثریا گرفتی فلک ساخت پیرایه ی زلف حورت دل خود چو از خاکیان واگرفتی … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 33 نیروی اشک عزم وداع کرد جوانی ز روستای در تیره شامی از بر خورشید طلعتی طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر همچون حباب در دل دریای ظلمتی زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی در این شب … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 32 دشمن و دوست دیگران از صدمه ی اعدا همی نالند و من از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی سست عهد و سردمهرند این رفیقان همچو گل ضایع آن عمری که با این سست عهدان سر کنی دوستان را می نپاید الفت و یاری، ولی دشمنان را همچنان برجاست … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 31 طبیب و بیطار عمری از جور چرخ مینا رنگ رنجه بودم ، ز رنج بیماری یافت آیینه ی وجودم زنگ از جفای سپهر زنگاری تار شد ، دیدگان روشن بین زرد شد، چهرگان گلناری همچو موشی نحیف گشت و نزار تن فربه چو گاو پرواری آزمودم همه طبیبان را در شفاخانه … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 30 ابنای روزگار یاری از ناکسان امید مدار ای که با خوی زشت یار نهای سگ دلان، لقمه خوار یکدگرند خون خوری گر از آن شمار نه ا ی همچو صبحت شود گریبان چاک ای که چون شب سیاهکار نهای پایمال خسان شوی چون خاک گر جهان سوز چون شرار … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 29 پاس ادب پاس ادب به حد کفایت نگاه دار خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی در خون نشست غنچه که شد همنشین خار گردن فراخت سرو ز برچیده دامنی افتاده باش … ادامه
رهی معیری – قطعه شماره 28 سایه ی اندوه هر چه کمتر شود فروغ حیات رنج را جانگدازتر بینی سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی