بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 19 از 78 - ادبستان شعر پارسی

دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 714 دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم چشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم پشت بر دنیی و دین کرده و جان در سر دل روی در بادیه ی عشق نهادیم و شدیم تو نشسته به می و مطرب و ما مست و خراب مدّتی بر … ادامه

وقت است کز ورای سراپرده ی عدم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 713 وقت است کز ورای سراپرده ی عدم سلطان گل به ساحت بستان زند علم دریا فکنده ذیل بغلتاق فستقی هر دم عروس غنچه برون آید از حرم از کلک نقشبند قضا در تحیّرم کز سبزه بر صحیفه ی بستان زند رقم آثار صنع بین که به تأثیر نامیه هر … ادامه

هر دم آرد باد صبح از روضه ی رضوان پیام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 712 هر دم آرد باد صبح از روضه ی رضوان پیام کاخر ای دلمردگان جز باده من یحیی العظام ماه ساقی حور عین و جام صافی کوثرست خاصه این ساعت که صحن باغ شد دارالسلام پختگان را خام و خامان را شراب پخته ده حیف باشد خون رز در جوش … ادامه

نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 711 نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم تا شدم بنده ات آزاد ز سرو چمنم من که در صبح ازل نوبت مهرت زده ام تا ابد دم ز وفای تو زنم گر نزنم جان من جرعه ی عشق تو نریزد بر خاک مگر آن روز که در … ادامه

نوبتی صبح برآمد به بام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 710 نوبتی صبح برآمد به بام نوبت عشّاق بگوی ای غلام مرغ سحر در سخن آمد بساز ساز بر آواز خروسان بام کوکبه ی قافله سالار صبح باز رسید این نفس از راه شام خادم ایوان در خلوت ببند در حرم خاص مده بار عام ای صنم سیم زنخدان بیار … ادامه

نکنم حدیث شکّر چو لبت گزیدم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 709 نکنم حدیث شکّر چو لبت گزیدم چه کنم نبات مصری چو شکر مزیدم به تو کی توان رسیدن چو ز خویش رفتم ز تو چون توان بریدن چو ز خود بریدم چه فروشی آب رویم که به ملک عالم نفروشم آرزویت که به جان خریدم ندهم کنون ز دستت … ادامه

نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 708 نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم ز مهر در تو نشانی ندیدم و نشنیدم چه رنج‌ها که نیامد به رویم از غم رویت چه جورها که ز دست تو در جهان نکشیدم هزار نیش جفا از تو نوش کردم و رفتم هزار تیر بلا از تو … ادامه

نشان دل بی نشان از که جویم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 707 نشان دل بی نشان از که جویم حدیث تن ناتوان با که گویم گر از کوی او روی رفتن ندارم مگیرید عیبم که در بند اویم به رویم فرو می چکد اشک خونین ز خون جگر تا چه آید به رویم رخ از زانک شستم به خوناب دیده غبار … ادامه

نسیم زلف تو از نوبهار می شنوم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 706 نسیم زلف تو از نوبهار می شنوم نشان روی تو از لاله زار می شنوم ز چین زلف تو تاری مگر به دست صباست کزو شمامه ی مشک تتار می شنوم به هر دیار که دور از تو می کنم منزل ندای عشق تو از آن دیار می شنوم … ادامه

نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 705 نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم بیار باده که جان تازه می شود ز نسیم مریض شوق نباشد ز درد عشقش باک قتیل عشق نباشد ز تیغ تیزش بیم گر از بهشت نگارم عنان بگرداند به روز حشر من و دوزخ و عذاب الیم ز خاک کوی تو ما … ادامه

می گذشتی و من از دور نظر می کردم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 704 می گذشتی و من از دور نظر می کردم خاک پایت همه بر تارک سر می کردم خرقه ی ابر به خونابه فرو می بردم دامن کوه پر از لعل و گهر می کردم چون به جز ماه ندیدم که به رویت مانست نسبت روی تو زان رو به … ادامه

می درم جامه و از مدعیان می پوشم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 703 می درم جامه و از مدعیان می پوشم می خورم جامی و زهری به گمان می نوشم من چو از باده ی گلرنگ سیه روی شدم چه غم از موعظه ی زاهد ازرق پوشم هر که از مستی و دیوانگی ام نهی کند گو برو با دگری گوی که … ادامه