دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم
خواجوی کرمانی – غزل شماره 714 دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم چشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم پشت بر دنیی و دین کرده و جان در سر دل روی در بادیه ی عشق نهادیم و شدیم تو نشسته به می و مطرب و ما مست و خراب مدّتی بر … ادامه



