بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 18 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ای مِی لعل تو کام رندان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 726 ای مِی لعل تو کام رندان جعد تو زنجیر پای بندان کفر تو ایمان پاک دینان درد تو درمان دردمندان لعل تو در خون باده نوشان چشم تو در چشم چشم بندان پسته ی تنگ تو نقل مستان نرگس مستت بلای رندان تشنه ی لعل تو می پرستان کشته … ادامه

ای کفر سر زلف تو غارتگر ایمان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 725 ای کفر سر زلف تو غارتگر ایمان جان داده بر نرگس مست تو حکیمان دست از طلبت باز نگیرم که به شمشیر کوته نشود دست فقیران ز کریمان گر دولت وصلت به زر و سیم برآید کی دست دهد آرزوی بی زر و سیمان باری اگرش شربت آبی نچشانند … ادامه

ای لب و گفتار تو کام دل و قوّت جان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 724 ای لب و گفتار تو کام دل و قوّت جان لعل زمرّد نقاب گوهر یاقوت کان زلف تو هندو نژاد لعل تو کوثر نهاد هندوی آتش نشین کوثر آتش نشان چشم گهرپاش من قلزم سیماب ریز واه جگر تاب من صرصر آتش فشان کاکل مشکین تو غالیه بر نسترن … ادامه

ای غمزه ی جادویت افسونگر بیماران

خواجوی کرمانی – غزل شماره 723 ای غمزه ی جادویت افسونگر بیماران وی طرّه ی هندویت سر حلقه ی طرّاران رویت به شب افروزی مهتاب سحرخیزان زلفت به دلاویزی دلبند جگرخواران گویی که دو ابرویت بیمار پرستانند پیوسته دو تا مانده از حسرت بیماران جان آن نبود کو را نبود اثر از جانان یار آن … ادامه

ای صبا غلغل بلبل به گلستان برسان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 722 ای صبا غلغل بلبل به گلستان برسان قصّه ی مور به درگاه سلیمان برسان ماجرای دل دیوانه به دلدار بگوی خبر آدم سرگشته به رضوان برسان شمع را قصّه ی پروانه فروخوان روشن باغ را بندگی مرغ سحرخوان برسان بلبلان را خبری از گل صد برگ بیار طوطیان را … ادامه

ای چشم تو چشم بند مستان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 721 ای چشم تو چشم بند مستان روی تو چراغ بت پرستان بادام تو نقل میگساران عنّاب تو کام تنگدستان مرجان تو پرده دار لؤلؤ ریحان تو خادم گلستان رخسار تو در شکنج گیسو رخشنده چو شمع در شبستان سرنامه ی حسن یا خط است این عنوان جمال یا رخ … ادامه

ای رخ تو قبله ی خورشید پرستان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 720 ای رخ تو قبله ی خورشید پرستان پرتو روی چو مهت شمع شبستان تشنه به خون من بیچاره ی مسکین سنبل سیراب تو بر طرف گلستان با گل رویت چه زند لاله و نسرین با سر کویت چه کنم گلشن و بستان طلعت خورشیدوشت یا قمرست این پسته ی … ادامه

ای رخت شمع بُت پرستان شمع برون بر از شبستان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 719 ای رخت شمع بُت پرستان شمع برون بر از شبستان بر لب جوی و طرف بستان داد مستان زباده بستان وی به رخ رشک ماه و پروین به شکرخنده جان شیرین روی خوب تو یا مهست این چین زلف تو یا شبست آن هندوی بُت پرست پستت آهوی شیر … ادامه

ای خواجه مرا با می و میخانه رها کن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 718 ای خواجه مرا با می و میخانه رها کن جان من دلخسته به جانانه رها کن دلدار مرا با من دلسوخته بگذار بگذر ز سر شمع و به پروانه رها کن گر مرتبه ی یار ز بیگانگی ماست گو مرتبه ی خویش به بیگانه رها کن بر رهگذرت دنیی … ادامه

ای چشم می پرستت آشوب چشم بندان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 717 ای چشم می پرستت آشوب چشم بندان وی زلف پر شکستت زنجیر پای بندان مهپوش شب نمایت شام سحرنشینان یاقوت جان فزایت کام نیازمندان رویت به دل فروزی خورشید بت پرستان زلفت به دستگیری اومید مستمندان از شام روزپوشت سرگشته تیره روزان وز نقش دلفریبت آشفته نقش بندان آهوی … ادامه

ای بوستان عارض تو گلستان جان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 716 ای بوستان عارض تو گلستان جان چشم تو عین مستی و جسم تو جان جان زلف تو دستگیر دل و پای بند عقل لعل تو جانفزای تن و دلستان جان مهر رخ تو مشتری آسمان حسن یاد لب تو بدرقه ی کاروان جان بر سر نیامدست سیاهی به پر … ادامه

ای بت یاقوت لب وی مه نامهربان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 715 ای بت یاقوت لب وی مه نامهربان شمع شبستان دل گلبن بستان جان گاه صبوحست و جام وقت شباهنگ و بام صبح دوم در طلوع مرغ سحر در فغان مردم چشمم شبی تا به سحر پاس داشت گرچه بر ایوان ماست هندوی شب پاسبان ای مه آتش عذار آب … ادامه