بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 17 از 78 - ادبستان شعر پارسی

زهی روی تو صبح شب نشینان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 738 زهی روی تو صبح شب نشینان خیالت مونس عزلت گزینان دهانت آرزوی تنگدستان میانت نکته ی باریک بینان عذارت آفتاب صبح خیزان جمالت قبله ی خلوت نشینان به زلف کافرت آوردم ایمان که این است اعتقاد پاک دینان چرا از خرمن حسن تو یک جو نمی باشد نصیب خوشه … ادامه

دلا از جان زبان درکش که جانان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 737 دلا از جان زبان درکش که جانان نکو داند زبان بی زبانان اگر برگ گلت باشد چو بلبل مترس از خار خار باغبانان طبیبان را اگر دردی نباشد چه غم باشد ز درد ناتوانان نیندیشد معاشر در شبستان شبان تیره از حال شبانان خرد با عشق برناید که پیران … ادامه

در تابم از دو هندوی آتش پرستشان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 736 در تابم از دو هندوی آتش پرستشان کز دست رفت دنیی و دینم ز دستشان از مشک سوده سلسله بر مه نهاده اند زآن رو که آفتاب بود زیردستشان بر طرف آفتاب چه درخور فتاده است مرغول مشک رنگ دلاویز پستشان از حد گذشته اند به خوبی و لطف … ادامه

خوشا صبح و صبوحی با هُمالان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 735 خوشا صبح و صبوحی با هُمالان نظر بر طلعت فرخنده فالان خداوندا بده صبری جمیلم که می نشکیبم از صاحب جمالان خیال است این که برگردم ز خوبان چو درویش از در دریا نوالان دلم چون گیسوی او بر کمر دید چو وحشی شد شکار کوه مالان گهی کز … ادامه

خوشا چشمی که بیند روی ترکان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 734 خوشا چشمی که بیند روی ترکان خنک بادی که آرد بوی ترکان می نوشین و نوشانوش مستان در اردو و هایاهوی ترکان دل شیرافکنان افتاده در دام ز روبه بازی آهوی ترکان شب شامی‌لباس زنگی‌آسا غلام سنبل هندوی ترکان ز ترکان گوشه چون گیرم که بینم کمان حسن بر … ادامه

چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران

خواجوی کرمانی – غزل شماره 733 چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران چو تاب طرّه بنمودی ببردی آب طرّاران تو را بر اشک چون باران من گر خنده می آید عجب نبود که در بستان بخندد غنچه از باران چو فریاد گرفتاران به گوشت می رسد هر شب چه باشد گر رسی روزی به … ادامه

چه خوش باشد میان لاله زاران

خواجوی کرمانی – غزل شماره 732 چه خوش باشد میان لاله زاران به رغم دشمنان با دوستداران گرامی دار مرغان چمن را الا ای باغبان در نوبهاران نفیر عاشقان در کوی جانان صفیر بلبلان بر شاخساران بنالم هر شبی در آرزویش چو کبکان دری بر کوهساران قیامت آن زمان باشد به تحقیق که از یاران … ادامه

چه خوش است باده خوردن به صبوح در گلستان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 731 چه خوش است باده خوردن به صبوح در گلستان که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانی دل خسته چون شکیبد ز بتان نارپستان به سحر که جان فزاید لب یار و جام باده بنشین و کام جان را ز … ادامه

تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران

خواجوی کرمانی – غزل شماره 730 تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران گل را چه محل پیش رخ لاله عذاران هر یار که دور از رخ یاران بدهد جان از دل نرود تا ابدش حسرت یاران مَنعم مکن از صحبت احباب که بلبل تا جان بودش باز نیاید ز بهاران گر صید … ادامه

به من رسید نوید وصال دلداران

خواجوی کرمانی – غزل شماره 729 به من رسید نوید وصال دلداران چو کشته را دم عیسی و کشته را باران چه نکهت است مگر بر گذار باد بهار گشوده اند سر طبله های عطّاران به حق صحبت و یاری که چون شوم در خاک بود هنوز مرا میل صحبت یاران چو رفت آب رخم … ادامه

به بوستان می گل بوی لاله گون مَستان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 728 به بوستان می گل بوی لاله گون مَستان مگر ز دست سمن عارضان پردستان جهان ز عمر تو چون داد خویش می گیرد تو نیز کام دل از لذّت جهان بستان کنونکه فصل بهاران رسید و موسم گل خوشا نواحی یزد و نسیم اهرستان چه نکهت است مگر بوی … ادامه

ای نسیم سحری بوی بهارم برسان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 727 ای نسیم سحری بوی بهارم برسان شکری از لب شیرین نگارم برسان حلقه ی زلف دلارام من از هم بگشای شمسه ای زان گره غالیه بارم برسان تار آن سلسله ی مشک فشان بر هم زن بویی از نافه ی آهوی تتارم برسان گرت افتد به دواخانه ی وصلش … ادامه