بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 16 از 78 - ادبستان شعر پارسی

بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 750 بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن ولی با او چه شاید کرد جز خون جگر خوردن قلم پوشیده می رانم که اسرارم نهان ماند اگرچه آتش سوزان بنی نتوان نهان کردن مزن بلبل دم از نسرین که در خلوتگه رامین چو ویس دلستان باشد نشاید نام … ادامه

بر اشکم کهربا آبیست روشن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 749 بر اشکم کهربا آبیست روشن سرشکم بی تو خونابیست روشن اگر گفتم که اشکم سیم ناب است خطا گفتم که سیمابیست روشن شبی خورشید را در خواب دیدم تویی تعبیر و این خوابیست روشن شکنج زلف و روی دلفروزت شبی تاریک و مهتابیست روشن خطت از روشنایی نامه ی … ادامه

ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 748 ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن حال این درویش با آن محتشم تقریر کن ماجرای اشک گرمم یک به یک با او بگو داستان آه سردم دم به دم تقریر کن گر چو شمع آری حدیث سوز عشقم بر زبان وصف سیلاب سرشک دیده هم تقریر … ادامه

ای شام زلفت بتخانه ی چین

خواجوی کرمانی – غزل شماره 747 ای شام زلفت بتخانه ی چین مشک سیاهت بر لاله پرچین بزم از عقیقت پر شهد و شکر و ایوان ز رویت پر ماه و پروین شمع شبستان بنشست برخیز و آشوب مستان برخاست بنشین سنبل برانداز از طرف بستان ریحان برافشان از برگ نسرین دلها ربایند اما نه … ادامه

ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون

خواجوی کرمانی – غزل شماره 746 ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون عالمی بر شکن زلف سیاهت مفتون خسروان شکر شیرین سخنت را فرهاد عاقلان طره ی لیلی صفتت را مجنون خال زنگیت سیاهیست به غایت مقبل زلف هندوت بلالیست به غایت میمون سر موئیست میان تو ولی یکسر موی در کنار من … ادامه

ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 745 ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان در بند کمند تو دل حلقه گشایان وی برده به دندان سرانگشت تحیّر ز آیینه ی رخسار تو آیینه زدایان همچون مه نو گشته ام از مهر تو در شهر انگشت نما گشته ی انگشت نمایان عمرم به نهایت رسد و دور … ادامه

ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 744 ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمن راستی را چون قدت سروی ندیدم در چمن زنگیان سودایی آن هندوان دل سیاه و آهوان نخجیر آن ترکان مست تیغ زن رویت از زلف سیه چون روز روشن در طلوع جسمت اندر پیرهن چون جان شیرین در بدن تا برفت … ادامه

ای باد سحرگاهی زینجا گذری کن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 743 ای باد سحرگاهی زینجا گذری کن وز بهر من دلشده عزم سفری کن چون بلبل سودازده راه چمنی گیر چون طوطی شوریده هوای شکری کن فرهاد صفت روی به صحرا نه و چون سیل از کوه برآور سر و یاد کمری کن چون کار تو در هر طرفی مشک … ادامه

آن لب شیرین همچون جان شیرین

خواجوی کرمانی – غزل شماره 742 آن لب شیرین همچون جان شیرین وان شکنج زلف همچون نافه ی چین جان شیرینست یا مرجان شیرین نافه ی مشکست یا زلفین مشکین عاقلان مجنون آن زلف چو لیلی خسروان فرهاد آن یاقوت شیرین عارضش بین بر سر سروان ندیدی گلستانی بر فراز سرو سیمین من به روی … ادامه

امشب ای یار قصد خواب مکن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 741 امشب ای یار قصد خواب مکن مرو و کار ما خراب مکن شب درازست و عمر ما کوتاه قصه کوته کن و شتاب مکن چشم مست تو گرچه در خواب است تو قدح نوش و عزم خواب مکن شب قدرست قدر شب دریاب وز می و مجلس اجتناب مکن … ادامه

یا رب ز باغ وصل نسیمی به من رسان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 740 یا رب ز باغ وصل نسیمی به من رسان وین خسته را به کام دل خویشتن رسان داغ فراق تا به کی ام بر جگر نهی یک روز مرهمی به دل ریش من رسان از حد گذشت ناله و افغان عندلیب بازش به شاخ سنبل و برگ سمن رسان … ادامه

نرگس مستت فتنه ی مستان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 739 نرگس مستت فتنه ی مستان تشنه ی لعلت باده پرستان روی تو ما را لاله و نسرین کوی تو ما را گلشن و بستان زلف سیاهت شام غریبان روی چو ماهت شمع شبستان در چمن افتد غلغل بلبل چون تو درآیی سوی گلستان طلعت زیبا یا قمرست این لعل … ادامه