بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 20 از 78 - ادبستان شعر پارسی

من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 702 من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم ورنه از دود دل آتش به جهان در فکنم همچو شمع ار سخن سوز دل آرم به زبان در نفس شعله زند آتش عشق از دهنم مرد و زن بر سر اگر تیغ زنندم سهل است من چو مُردم … ادامه

من ز دست دیده و دل در بلا افتاده‌ام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 701 من ز دست دیده و دل در بلا افتاده‌ام ای عزیزان چون کنم چون مبتلا افتاده‌ام هر دم از چشمم چو اشک گرم رو راندن که چه تا چه افتادست کز چشم شما افتاده‌ام کی بود برگ من آن نسرین بدن را کاین زمان همچو بلبل در زمستان بینوا … ادامه

من بیدل نگر از صحبت جانان محروم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 700 من بیدل نگر از صحبت جانان محروم تنم از درد به جان آمده وز جان محروم خضر سیراب و من تشنه جگر در ظلمات چون سکندر ز لب چشمه ی حیوان محروم آن نگینی که بدو بود ممالک بر پای در کف دیو فتادست و سلیمان محروم ای طبیب … ادامه

من بار هجر می کشم و ناقه محملم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 699 من بار هجر می کشم و ناقه محملم برگیر ساربان نفسی باری از دلم طوفان آب دیده گر از این صفت رود زین پس مگر سفینه رساند به منزلم با درد خود مرا بگذارید و بگذرید کاین دم نماند طاقت قطع منازلم گفتم قدم برون نهم از آستان دوست … ادامه

من آن مرغ همایونم که باز چتر سلطانم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 698 من آن مرغ همایونم که باز چتر سلطانم من آن نوباوه ی قدسم که نزل باغ رضوانم چو جام بیخودی نوشم جهان را جرعه دان سازم چو در میدان عشق آیم فرس بر آسمان رانم چراغ روز بنشیند شب ار چون شمع برخیزم ز مهرم آستین پوشد مه ار … ادامه

من از آن لحظه که در چشم تو دیدم مستم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 697 من از آن لحظه که در چشم تو دیدم مستم کارم از دست برون رفت که گیرد دستم دیشب آن دل که به زنجیر نگه نتوان داشت بیخود آوردم و در حلقه ی زلفت بستم این خیالیست که در گرد سمند تو رسم زانک چون خاک به زیر سم … ادامه

مردیم در خمار و شرابی نیافتیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 696 مردیم در خمار و شرابی نیافتیم گشتیم غرق آتش و آبی نیافتیم کردیم حال خون دل از دیدگان سؤال لیکن به جز سرشک جوابی نیافتیم تا چشم مست یار خرابی بنا نهاد همچون دل شکسته خرابی نیافتیم رفتیم در هوایش و بر خاک کوی او بردیم آب خویش و … ادامه

مدتی شد که درین شهر گرفتار توایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 695 مدتی شد که درین شهر گرفتار توایم پای بند گره طرّه ی طرار توایم کار ما را مکن آشفته و مفکن در پای که پریشان سر زلف سیه کار توایم طرب افزای مقیمان درت زاری ماست زانک ما مطرب بازاری بازار توایم گر کنی قصد دل خسته ی یاران … ادامه

مدام آن نرگس سرمست را در خواب می بینم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 694 مدام آن نرگس سرمست را در خواب می بینم عجب مستیست کش پیوسته در محراب می بینم اگر خط سیه کارش غباری دارد از عنبر چرا آن زلف عنبربیز را در تاب می بینم اگرچه واضع خطست ابن مقله ی چشمم ولیکن پیش یاقوتت ز شرمش آب می بینم … ادامه

ما نوای خویش را در بینوایی یافتیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 693 ما نوای خویش را در بینوایی یافتیم فخر بر شاهان عالم در گدایی یافتیم ز آشنا بیگانه گشتیم از جهان و جان غریب در جوار قرب جانان آشنایی یافتیم سالها بانگ گدایی بر در دلها زدیم لاجرم بر پادشاهان پادشایی یافتیم ای بسا شب کاندرین امّید روز آورده ایم … ادامه

ما مست می لعل روان پرور یاریم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 692 ما مست می لعل روان پرور یاریم سودا زده ی زلف پریشان نگاریم بر لعل لبش دست نداریم ولیکن تا سر بود از دامن او دست نداریم گر بی بصران شیفته ی نقش و نگارند ما فتنه ی نوک قلم نقش نگاریم با روی تو فارغ ز گلستان بهشتیم … ادامه

ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده ایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 691 ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده ایم چون صدف دامن پر از لؤلؤی لالا کرده ایم خرقه ی صوفی به خون چشم ساغر شسته ایم دین و دنیا در سر جام مصفّا کرده ایم عیب نبود گر ترنج از دست نشناسیم از آن کز سر دیوانگی … ادامه