بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 21 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 690 ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم در درد بمردیم و به درمان نرسیدیم گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان جان نیز بدادیم و به جانان نرسیدیم گشتیم گدایان سر کویش و هرگز در گِرد سراپرده ی سلطان نرسیدیم چون سایه دویدیم به سر در عقبش … ادامه

ما ز رخ کار خویش پرده برانداختیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 689 ما ز رخ کار خویش پرده برانداختیم با رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم مشعله ی بیخودی از جگر افروختیم وآتش دیوانگی در خرد انداختیم بر در ایوان دل کوس فنا کوفتیم بر سر میدان جان رخش بقا تاختیم گر سپر انداختیم چون قمر از تاب مهر تیغ زبان … ادامه

ما دلی ایثار او کردیم و جانی یافتیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 688 ما دلی ایثار او کردیم و جانی یافتیم گوهری در پایش افکندیم و کانی یافتیم چون نظر کردیم در بستان به یاد قامتش راستی را از سهی سروی روانی یافتیم با خیال عارض گلرنگ و قد سرکشش بر سر هر شاخ عرعر گلستانی یافتیم گرچه چون عنقا به قاف … ادامه

ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته ایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 687 ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته ایم وز جان به جان دوست که دل برگرفته ایم زین در گرفته ایم به پروانه سوز عشق چون شمع آتش دل ازین در گرفته ایم با طلعتت زچشمه ی خور دست شسته ایم با پیکر تو ترک دو پیکر گرفته ایم … ادامه

ما جرعه چشانیم ولی خضر وشانیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 686 ما جرعه چشانیم ولی خضر وشانیم ما راه نشینیم ولی شاه نشانیم ما صید حریم حرم کعبه ی قدسیم ما راهبر بادیه ی عالم جانیم ما بلبل خوش نغمه ی باغ ملکوتیم ما سرو خرامنده ی بستان روانیم فرّاش عبادتکده ی راهب دیریم سقّای سر کوی خرابات مغانیم گه … ادامه

ما به نظّاره ی رویت به جهان آمده ایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 685 ما به نظّاره ی رویت به جهان آمده ایم وز عدم پی به پی ات نعره زنان آمده ایم چون دل گمشده را با تو نشان یافته ایم از پی آن دل پر خون به نشان آمده ایم گر برآریم فغان از غم دل معذوریم کز فغان دل غمگین … ادامه

ما به درگاه تو از روی نیاز آمده ایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 684 ما به درگاه تو از روی نیاز آمده ایم به هوایت ز ره دور و دراز آمده ایم قدحی آب که بر آتش ما افشاند که درین بادیه با سوز و گداز آمده ایم بینوا گرد عراق ار چه بسی گردیدیم راست از راه سپاهان به حجاز آمده ایم … ادامه

گلی به رنگ تو در بوستان نمی‌بینم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 683 گلی به رنگ تو در بوستان نمی‌بینم به اعتدال تو سروی روان نمی‌بینم ستاره ای که ز برج شرف شود طالع چو مهر روی تو بر آسمان نمی‌بینم ز چشم مست تو دل بر نمی‌توانم داشت که هیچ خسته چنان ناتوان نمی‌بینم به راستان که غباری چو شخص خاکی … ادامه

گر می کشندم ور می کشندم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 682 گر می کشندم ور می کشندم گردن نهادم چون پای بندم گفتم ز قیدش یابم رهایی لیکن چو آهو سر در کمندم سرو بلندم وقتی درآید کز در درآید بخت بلندم بر چشم پر خون چون ابر گریم بر دور گردون چون برق خندم پند لبیبان کی کار بندم … ادامه

گر من خمار خود ز لب یار بشکنم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 681 گر من خمار خود ز لب یار بشکنم بازار کارخانه ی اسرار بشکنم بر بام هفت قلعه ی گردون علم زنم دندان چرخ سرکش خونخوار بشکنم در هم کشم طناب سراپرده ی کبود بند و طلسم گنبد دوّار بشکنم منجوق چتر خسرو سیاره بفکنم قلب سپاه کوکب سیاره بشکنم … ادامه

گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 680 گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم ور خطایی رفت از آن بازآ که ما باز آمدیم گر تو صادق نامدی در مهر ما مانند صبح ما به مهرت از ره صدق و صفا باز آمدیم تیهوی بی بال و پر بودیم دور از آشیان شاهبازی تیز … ادامه

کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 679 کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم بیا بیا که خوشت باد ای نسیم شمیم دگر مگوی حدیث از نعیم و ناز بهشت بهشت منزل یارست و وصل یار نعیم چو روز حشر مرا از لحد برانگیزند هنوز شعله زند آتشم ز عظم رمیم گمان مبر که تمنّای … ادامه