بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 22 از 78 - ادبستان شعر پارسی

کشتی ما کو که ما زورق در آب افکنده ایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 678 کشتی ما کو که ما زورق در آب افکنده ایم در خرابات مغان خون را خراب افکنده ایم جام می را مطلع خورشید تابان کرده ایم وز حرارت تاب دل در آفتاب افکنده ایم با جوانان بر در میخانه مست افتاده ایم وز فغان پیر مغان را در عذاب … ادامه

عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 677 عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندم جام غمگین در پی جانانه می گرداندم آشنایی از چه رویم دور می دارد ز خویش چون ز خویش و آشنا بیگانه می گرداندم ترک رومی روی زنگی موی تازی گوی من هندوی آن نرگس ترکانه می گرداندم بس که می ترساند … ادامه

صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 676 صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتم از نسیم صبح بوی زلف جانان یافتم چون به مهمانخانه ی قدسم سماع انس بود آسمان را سبزه ای بر گوشه ی خوان یافتم باغ جنت را که طوبی زو گیاهی بیش نیست شاخ برگی بر کنار طاق ایوان یافتم عقل کافی … ادامه

شمع بنشست ز باد سحری خیز ندیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 675 شمع بنشست ز باد سحری خیز ندیم که ز فردوس نشان می دهد انفاس نسیم گر نباشد گل رخسار تو در باغ بهشت اهل دل را نکشد میل به جنّات نعیم برو ای خواجو که صبرم به دوا فرمایی کاین نه دردیست که درمان بپذیرد ز حکیم چون بمیرم … ادامه

ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 674 ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم وگر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم کنون کز پای می افتم ز مدهوشی و سرمستی به جز ساغر گجا گیرد کسی از همدمان دستم اگر مستان مجلس را رعایت می کنی ساقی ازین پس باده ی صافی … ادامه

ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 673 ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم ولی چو در نگرم پرده ی رخ تو منم مرا ز خویش به یک جام باده باز رهان که جام باده رهایی دهد ز خویشتنم به جز نسیم صبا ای برادران عزیز که آرد از طرف مصر بوی پیرهنم چون زان … ادامه

ز باد نکهت زلف دو تات می جوییم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 672 ز باد نکهت زلف دو تات می جوییم ز باده ذوق لب جان فزات می جوییم نسیم گلشن فردوس و آب چشمه ی خضر به خاک پات که از خاک پات می جوییم به جست و جوی تو عمری که نگذرد بادست گمان مبر که ز باد هوات می … ادامه

روزی به سر کوی خرابات رسیدم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 671 روزی به سر کوی خرابات رسیدم در کوی خرابات یکی مغبچه دیدم از چشم بشد ظلمت و سرچشمه ی خضرم چون در خط سبز و لب لعلش نگریدم نقش دو جهان محو شد از لوح ضمیرم چون نقش رخش بر ورق دیده کشیدم در لعل لبش یافتم آن نکته … ادامه

روزگاری روی در روی نگاری داشتم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 670 روزگاری روی در روی نگاری داشتم راستی را با رخش خوش روزگاری داشتم همچو بلبل می خروشیدم به فصل نوبهار زانک در بستان عشرت نوبهاری داشتم خوف غرقابم نبود و بیم موج از بهر آنک کز میان قلزم محنت کناری داشتم از کمین سازان کسی نگشود بر قلبم کمان … ادامه

رند و دُردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 669 رند و دُردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم بر من ای اهل نظر عیب مگیرید که مستم هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویند نیست از باده شکیبم چه کنم باده پرستم ترک سر گفتم و از پای تو سر برنگرفتم در تو پیوستم … ادامه

رخشنده تر از مهر رخش ماه ندیدم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 668 رخشنده تر از مهر رخش ماه ندیدم خوشتر ز ره عشق بتان راه ندیدم عمریست که آن عمر عزیزم بشد از دست ماهیست که آن طلعت چون ماه ندیدم دل خواسته بود از من دلداده ولیکن جان نیز فدا کردم و دلخواه ندیدم آتش زدم از آه درین خرگه … ادامه

دوش می آمد نگار بر برم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 667 دوش می آمد نگار بر برم گفتم ای آرام جان و دلبرم دامن افشان زین صفت مگذر ز ما گفت بگذار ای جوان تا بگذرم گفتم امشب یک زمان تشریف ده تا به کام دل ز وصلت برخورم گفت بی پروانه نتوان یافتن صحبتم را زانک شمع خاورم گفتم … ادامه