بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 13 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ای هیچ در میان نه ز موی میان تو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 786 ای هیچ در میان نه ز موی میان تو نادیده دیده هیچ به لطف دهان تو گفتم که چون کمر کشمت تنگ در کنار لیکن ضرورت است کنار از میان تو هیچ از دهان تنگ تو نگرفته کام جان جان را فدای جان تو کردن به جان تو هر … ادامه

ای که گویی کز چه رو سرگشته می گردی چو گوی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 785 ای که گویی کز چه رو سرگشته می گردی چو گوی گوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو تا بس که می جویم دل سرگشته را در خاک کوی صوفیان را بی می صافی نمیباشد صفا جامه ی صوفی به جام … ادامه

ای که چو موی شد تنم در هوس میان تو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 784 ای که چو موی شد تنم در هوس میان تو هیچ نمی رود برون از دل من دهان تو از چمن تو هر کسی گل به کنار می برند لیک به ما نمی رسد نکهت بوستان تو گر ز کمان ابرویت عقل سپر بیفکند عیب مکن که در جهان … ادامه

ای طبیب دل ریش از سر بیمار مرو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 783 ای طبیب دل ریش از سر بیمار مرو خسته مگذار مرا وز سر تیمار مرو به جفا بر سر یاران وفادار میا به وفا از پی خصمان جفاکار مرو چند گویی که روم روزی و ترک تو کنم مکن ای یار، ز من بشنو و زنهار مرو ای دل … ادامه

ای صبا حال جگر گوشه ی ما چیست بگو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 782 ای صبا حال جگر گوشه ی ما چیست بگو در دل آن مه خورشید لقا چیست بگو صبر چون در مرض خسته دلان نافع نیست درد ما را به جز از صبر دوا چیست بگو اگر از مصر بدین جانبت افتاد گذار خبر یوسف گمگشته ی ما چیست بگو … ادامه

ای شب قدر بیدلان طرّه ی دلربای تو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 781 ای شب قدر بیدلان طرّه ی دلربای تو مطلع صبح صادقان طلعت دلگشای تو جان من شکسته بین وین دل ریش آتشین ساخته با جفای تو سوخته در وفای تو خاک در سرای تو آب زنم به دیدگان تا گل قالبم شود خاک در سرای تو گر چه به … ادامه

ای چراغ دیده ی جان روی تو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 780 ای چراغ دیده ی جان روی تو حلقه ی سودای دل گیسوی تو صد شکن بر زنگبار انداخته سنبل زنگی وش هندوی تو مهره با هاروت بابل باخته نرگس افسونگر جادوی تو شیر گیران پلنگ پیلتن صید روبه بازی آهوی تو طرّه ات نعلم بر آتش تافته است زان … ادامه

صید شیران می کند آهوی روبه باز او

خواجوی کرمانی – غزل شماره 779 صید شیران می کند آهوی روبه باز او راه بابل می زند هاروت افسون ساز او هر شبی بنگر که بر مهتاب بازی می کند هندوان زلف عنبر چنبر شب باز او از چه روی ابروی زنگاری کمان او کمان می کشد پیوسته بر ترکان تیرانداز او گفتم از … ادامه

خوشا کشته بر طرف میدان او

خواجوی کرمانی – غزل شماره 778 خوشا کشته بر طرف میدان او به خون غرقه در پای یکران او خدنگی که گردد ز شستش رها کنم دیده را جای پیکان او به شمشیر کشتن چه حاجت که صید حریص است بر تیر باران او بر آنم چو شرط است در کیش ما که قربان شوم … ادامه

ترک من خاقان نگر در حلقه عشّاق او

خواجوی کرمانی – غزل شماره 777 ترک من خاقان نگر در حلقه عشّاق او ماه من خورشید بین در سایه ی بغطاق او خان اردوی فلک را کآفتابش می نهند بوسه گاهی نیست الا کوکب بشماق او گر چه چنگزخان به شمشیر جفا عالم گرفت اینهمه قتل و ستم واقع نشد در جاق او ار … ادامه

آب آتش می رود زان لعل آتش فام او

خواجوی کرمانی – غزل شماره 776 آب آتش می رود زان لعل آتش فام او می برد آرامم از دل زلف بی آرام او خط به خونم باز می گیرند و خونم می خورند جاودان نرگس مخمور خون آشام او حاصل عمرم در ایام فراقش صرف شد چون خلاص از عشق ممکن نیست در ایام … ادامه

وقت صبوح شد به شبستان شتاب کن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 775   وقت صبوح شد به شبستان شتاب کن برگ صبوح ساز و قدح پر شراب کن خورشید را ز برج صراحی طلوع ده وانگه ز ماه نو طلب آفتاب کن خاتون بکر مهوش آتش لباس را از ابر آبگون زجاجی نقاب کن آن آتش مذاب در آب فسرده ریز … ادامه