بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 14 از 78 - ادبستان شعر پارسی

هندوی آن کاکل ترکانه می باید شدن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 774 هندوی آن کاکل ترکانه می باید شدن یا چو هندو بنده ی ترکان نمی باید شدن ماه بزم افروز عالم سوز من چون حاضرست پیش شمع عارضش پروانه می باید شدن تا مگر گنجی به دست آید تو را عمری دراز معتکف در کنج هر ویرانه می باید شدن … ادامه

هر که شد با ساکنان عالم علوی قرین

خواجوی کرمانی – غزل شماره 773 هر که شد با ساکنان عالم علوی قرین گو بیا در عالم جان جان عالم را ببین ای که در کوی محبت دامن افشان می روی آستین بر آسمان افشان و دامن بر زمین چنگ در زنجیر گیسوی نگاری زن که هست چین زلفش فارغ از تاب و خم … ادامه

هر کس که برگرفت دل از جان چنانک من

خواجوی کرمانی – غزل شماره 772 هر کس که برگرفت دل از جان چنانک من گو سر بباز در ره جانان چنانک من لؤلؤ چو نام لعل گهربار او شنید لالای او شد از بن دندان چنانک من کو صادقی که صبح وصالش چو دست داد غافل نگردد از شب هجران چنانک من وان رند … ادامه

هر زمان آهنگ بیزاریش بین

خواجوی کرمانی – غزل شماره 771 هر زمان آهنگ بیزاریش بین عهد و پیمان وفاداریش بین گر ندیدی نیمشب در نیمروز گرد ماه آن خطّ زنگاریش بین زلف مشکین چون براندازد ز رخ روز روشن در شب تاریش بین حلقه های جعدش از هم باز کن نافه های مشک تاتاریش بین آن لب شیرین شورانگیز … ادامه

نی نگر با اهل دل هر دم به معنی در سخن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 770 نی نگر با اهل دل هر دم به معنی در سخن بشنو از وی ماجرای خویشتن بی خویشتن بلبل بستانسرا بین در چمن دستانسرا و او چو من دستان زن بستانسرای انجمن گر در اسرار زبان بی زبانان می رسی بی زبانی را نگر با بی زبانان در سخن … ادامه

نه درد عشق می یارم نهفتن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 769 نه درد عشق می یارم نهفتن نه ترک عشق می یارم گرفتن نگردد مهر دل در سینه پنهان به گل خورشید چون شاید نهفتن غریبست از کسانی کآشنایند حدیث خویش با بیگانه گفتن اگر فرّاش دیری فرض عینست به مژگانت در میخانه رفتن بگو با نرگس میگون که پیوست … ادامه

نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین

خواجوی کرمانی – غزل شماره 768 نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین مگر هر شب گذر دارد بر آن گیسوی مشک آگین اگر در باغ بخرامد سهی سرو سمن بویم خلایق را گمان افتد که فردوس است و حورالعین چو آن جادوی بیمارش که خون خوردن بود کارش ندیدم ناتوانی را کمان پیوسته … ادامه

گهی که جان رود از چشم ناتوان بیرون

خواجوی کرمانی – غزل شماره 767 گهی که جان رود از چشم ناتوان بیرون گمان مبر که رود مهر او ز جان بیرون ندانم آن بت کافر نژاد یغمایی کی آمدست ز اردوی ایلخان بیرون در آن میان دل شوریده حال من گم شد که آردم دل شوریده زان میان بیرون نشان دل به میان … ادامه

کیست که گوید به بارگاه سلاطین

خواجوی کرمانی – غزل شماره 766 کیست که گوید به بارگاه سلاطین حال گدایان دلشکسته ی مسکین سوخته ای کو که خون ز دیده ببارد از سر سوزم چو شمع بر سر بالین در گذر ای باغبان که بلبل سرمست باز نیاید به غلغل تو ز نسرین با رخ بستان فروز ویس گل اندام کس … ادامه

سنبل سیه بر سمن مزن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 765 سنبل سیه بر سمن مزن لشکر حبش بر ختن مزن ابر مشکسا بر قمر مسا تاب طرّه بر نسترن مزن تا دل شب تیره نشکند زلف را شکن بر شکن مزن از حرم به بستانسرا میا طعنه بر عروس چمن مزن آتشم چو در جان و دل زدی خاطرم … ادامه

سرو را گل بار نَبوَد گر بوَد نبوَد چنین

خواجوی کرمانی – غزل شماره 764 سرو را گل بار نَبوَد گر بوَد نبوَد چنین سرو گل رخسار نبود ور بود نبود چنین دیدمش وی بر سر گلبار و گفتم راستی سرو در گلبار نبود ور بود نبود چنین طرّه ی هندوش بین کاندر همه هندوستان هندویی طرّار نبود ور بود نبود چنین در ختن … ادامه

سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن

خواجوی کرمانی – غزل شماره 763 سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن مهر را گرچه محال است به گل بنهفتن مشکل آن است که احوال گدا با سلطان نتوان گفتن و با غیر نباید گفتن ای خوشا وقت گل و لاله به هنگام صبوح در کشیدن مل گلگون و چو گل بشکفتن شرط فرّاشی … ادامه