بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 12 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ای روانم به لب لعل تو آورده پناه

خواجوی کرمانی – غزل شماره 798 ای روانم به لب لعل تو آورده پناه دلم از مهر تو آتش زده در خرمن ماه از سر کوی تو هرگه که کنم عزم رحیل خون چشمم بدود گرم و بگیرد سر راه چون قلم قصّه ی سودای تو آرد به زبان روی دفتر کند از دیده پر … ادامه

روی این چرخ سیه روی ستمکاره سیاه

خواجوی کرمانی – غزل شماره 797 روی این چرخ سیه روی ستمکاره سیاه که رخم کرد سیه در غم آن روی چو ماه خامه در نامه اگر شرح دهد حال دلم از سر تیغ زبانش بچکد خون سیاه به جز از شمع کسی بر سر بالینم نیست که بگرید ز سر سوز برین حال تباه … ادامه

مه بی مهر من ز شعر سیاه

  خواجوی کرمانی – غزل شماره 796 مه بی مهر من ز شعر سیاه روی بنمود بامداد پگاه کرده از شام بر سحر سایه زده از مشک بر قمر خرگاه دل من در گو زنخدانش همچو یوسف فتاده در بن چاه آه کز دود دل نیارم کرد پیش آیینه جمالش آه به جز از عشق … ادامه

ای سنبله ی زلف تو خرمن زده بر ماه

خواجوی کرمانی – غزل شماره 795 ای سنبله ی زلف تو خرمن زده بر ماه وی روی من از مهر تو طعنه زده بر کاه خورشید جهانتاب تو از شب شده طالع هندوی رسن باز تو بر مه زده خرگاه افعی تو در حلقه و جادوی تو در خواب خورشید تو در عقرب و پروین … ادامه

آن عید نیکوان به در آمد به عیدگاه

خواجوی کرمانی – غزل شماره 794 آن عید نیکوان به در آمد به عیدگاه تابنده رخ چو روز سپید از شب سیاه مانند باد می شد و می کرد دم به دم در آب رود مردمک چشم من شناه او باد پای رانده و ما داده دل به باد او راه برگرفته و ما گشته … ادامه

نفحه ی گلشن عشق از نفس ما بشنو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 793 نفحه ی گلشن عشق از نفس ما بشنو وز صبا نکهت آن زلف سمن سا بشنو خبر درد فراق از دل یعقوب بپرس شرح زیبایی یوسف ز زلیخا بشنو همچنان ناله ی فرهاد به هنگام صدا چون به کهسار شوی از دل خارا بشنو حال وامق که پریشان تر … ادامه

مرا ز هجر تو امّید زندگانی کو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 792 مرا ز هجر تو امّید زندگانی کو در آرزوی توام لذّت جوانی کو اگر نه عمر منی رسم بی وفایی چیست وگر زمانه نئی شرط مهربانی کو میان بادیه ی غم ز تشنگی مُردم زلال مشربه ی عذب شادمانی کو ز جام لعل سمن عارضان سیمین بر مِی مروّق … ادامه

که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 791 که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو به راستی که قدی زین صفت کراست بگو به جنب چین سر زلف عنبر افشانت اگر نه قصه ی مشک ختن خطاست بگو فغان ز دیده که آب رخم به رود بداد ببین سرشک روانم وگر رواست بگو ز چشم … ادامه

صبح است ساقیا می چون آفتاب کو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 790 صبح است ساقیا می چون آفتاب کو خاتون آب جامه ی آتش نقاب کو چون لعل آبدار ز چشمم نمی رود از جام لعل فام عقیق مذاب کو درمانده ایم با دل غمخواره می کجاست در آتشیم با جگر تشنه آب کو اکنون که مرغ پرده ی نوروز می … ادامه

دوش می کردم سئوال از جان که آن جانانه کو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 789 دوش می کردم سئوال از جان که آن جانانه کو گفت بگذر زان بت پیمان شکن پیمانه کو گفتمش پروانه ی شمع جمال او منم گفت اینک شمع را روشن ببین پروانه کو گفتمش دیوانه ی زنجیر زلفش شد دلم گفت اینک زلف چون زنجیر او دیوانه کو گفتمش … ادامه

به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 788 به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو به تاب طرّه ی مهپوش سایه گستر تو که من به مهر رخت ذره ای جدا نشوم گرم به تیغ زنی همچو سایه از بر تو به خال خلد نشینت که روز و شب چو بلال گرفته است وطن بر لب چو کوثر … ادامه

برو ای باد بدان سوی که من دانم و تو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 787 برو ای باد بدان سوی که من دانم و تو خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو به سراپرده ی آن ماهت اگر راه بود برفکن پرده از آن روی که من دانم و تو تا ببینی دل شوریده ی خلقی در بند بگشا تابی … ادامه