به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو - ادبستان شعر پارسی % %

به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 788

به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو

به تاب طرّه ی مهپوش سایه گستر تو

که من به مهر رخت ذره ای جدا نشوم

گرم به تیغ زنی همچو سایه از بر تو

به خال خلد نشینت که روز و شب چو بلال

گرفته است وطن بر لب چو کوثر تو

که طوطی دل شوریده ام بسان مگس

دمی قرار نگیرد ز شور شکر تو

به لحظه ای که کشد تیغ تیز پیل افکن

دو چشم عشوه گر شیر گیر کافر تو

که همچو تشنه که میرد ز عشق آب حیات

بود دلم متعطّش به آب خنجر تو

بدان خط سیه دود رنگ آتش پوش

که درگرفت به گرد مه منوّر تو

که من به روز و شب آشفته و پریشانم

از آن دو هندوی گردنکش دلاور تو

به خاک پای تو کان را به جان و دل خواهد

که تاج سر کند آن کس که باشدش سر تو

که چون به خاک برند از در تو خواجو را

به هیچ باب نجوید جدایی از در تو

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤