
خواجوی کرمانی – غزل شماره 788
به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو
به تاب طرّه ی مهپوش سایه گستر تو
که من به مهر رخت ذره ای جدا نشوم
گرم به تیغ زنی همچو سایه از بر تو
به خال خلد نشینت که روز و شب چو بلال
گرفته است وطن بر لب چو کوثر تو
که طوطی دل شوریده ام بسان مگس
دمی قرار نگیرد ز شور شکر تو
به لحظه ای که کشد تیغ تیز پیل افکن
دو چشم عشوه گر شیر گیر کافر تو
که همچو تشنه که میرد ز عشق آب حیات
بود دلم متعطّش به آب خنجر تو
بدان خط سیه دود رنگ آتش پوش
که درگرفت به گرد مه منوّر تو
که من به روز و شب آشفته و پریشانم
از آن دو هندوی گردنکش دلاور تو
به خاک پای تو کان را به جان و دل خواهد
که تاج سر کند آن کس که باشدش سر تو
که چون به خاک برند از در تو خواجو را
به هیچ باب نجوید جدایی از در تو



