
خواجوی کرمانی – غزل شماره 785
ای که گویی کز چه رو سرگشته می گردی چو گوی
گوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی
قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو تا
بس که می جویم دل سرگشته را در خاک کوی
صوفیان را بی می صافی نمیباشد صفا
جامه ی صوفی به جام باده ی صافی بشوی
چند گویی در صف رندان کجا جویم تو را
تشنگان را هر کجا آبی روان یابی بجوی
ساقیان خفتند و رندان همچنان در های های
مطربان رفتند و مستان همچنین در های و هوی
یک نفس خواهم که با گل خوش برآیم در چمن
لیک نتوانم ز دست بلبل بسیار گوی
خویشتن را از میانت باز نتوانم شناخت
زانک فرقی نیست از موی میانت تا به موی
دل به دستت داده ام لیکن کدامم دستگاه
خاک کویت گشته ام اما کدامم آبروی
گر وطن بر چشمه ی آب روانت آرزوست
خوش برآ بر گوشه ی چشمم چو گل بر طرف جوی
گر تو برقع می گشایی ماه گو دیگر متاب
ور تو قامت می نمایی سرو گو هرگز مروی
لاله را گر دل به جام ارغوانی می کشد
بلبلان را بین چو خواجو مست و لایعقل ببوی



