ای که گویی کز چه رو سرگشته می گردی چو گوی - ادبستان شعر پارسی % %

ای که گویی کز چه رو سرگشته می گردی چو گوی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 785

ای که گویی کز چه رو سرگشته می گردی چو گوی

گوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی

قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو تا

بس که می جویم دل سرگشته را در خاک کوی

صوفیان را بی می صافی نمیباشد صفا

جامه ی صوفی به جام باده ی صافی بشوی

چند گویی در صف رندان کجا جویم تو را

تشنگان را هر کجا آبی روان یابی بجوی

ساقیان خفتند و رندان همچنان در های های

مطربان رفتند و مستان همچنین در های و هوی

یک نفس خواهم که با گل خوش برآیم در چمن

لیک نتوانم ز دست بلبل بسیار گوی

خویشتن را از میانت باز نتوانم شناخت

زانک فرقی نیست از موی میانت تا به موی

دل به دستت داده ام لیکن کدامم دستگاه

خاک کویت گشته ام اما کدامم آبروی

گر وطن بر چشمه ی آب روانت آرزوست

خوش برآ بر گوشه ی چشمم چو گل بر طرف جوی

گر تو برقع می گشایی ماه گو دیگر متاب

ور تو قامت می نمایی سرو گو هرگز مروی

لاله را گر دل به جام ارغوانی می کشد

بلبلان را بین چو خواجو مست و لایعقل ببوی

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤