گر با تو فلک دم زند از سرداری
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 389 گر با تو فلک دم زند از سرداری چون شمع سزد اگر سرش برداری از بحر و بر ار خراج خواهی رسدت زیرا که دلی چو بحر در بر داری
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 389 گر با تو فلک دم زند از سرداری چون شمع سزد اگر سرش برداری از بحر و بر ار خراج خواهی رسدت زیرا که دلی چو بحر در بر داری
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 388 دیشب صنمی سرو قد شیرازی زلفش همه در بند کمند اندازی با طرّه شبی دراز بازی می کرد خورشید ندیدم که کند شب بازی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 387 ای مشک تتار از سر زلفت تاری در هر طرفی ز نرگست بیماری بر عارضت آن خال سیه دانی چیست زنگی بچه ای نشسته در گلزاری
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 386 در ساغر زر لعل بدخشان داری یا جوهر جان در گهر کان داری آن خون سیاوش است یا نی سرخاب در دور تو آب شد ز میدان داری
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 385 تا چند چو خور بر سر عالم لرزی گر بگذری از جهان جهانی ارزی خسرو تویی ار شکّر شیرین بوسی کسری تویی ار مهر نگارین ورزی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 384 بودی که کسی از تو نشانم دادی تا خون دلم ز دیده باز استادی یک روز میان من و اندوه فراق یا رب چه بُدی اگر فراق افتادی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 383 هر چند که ما را فلک بی سر و پای یک روز نداد بر در مکنت جای گر قافله ی آز به یک ره برسد از درگه ما بانگ برآید که درآی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 382 گفتم جانم گفت ز جان سیر برآی گفتم بنگر گفت که رویم منمای گفتم بنشین گفت ز پیشم برخیز گفتم که بیا گفت برو ژاژ مخای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 381 گر صد رهم از خویش جدا داشته ای ور زانک مرا به هیچ انگاشته ای تا در تنم از جان رمقی خواهد بود دست از تو ندارم تو چه پنداشته ای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 380 تا غالیه بر برگ سمن بیخته ای پیوند من سوخته بگسیخته ای چندانک در اوصاف رخت می نگرم یا رب که چه بر کار دلم ریخته ای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 379 آن لحظه که سرمست من بی سر و پای زان پرده سرا برون شدم پرده سرای گفتم که ز پایه پای بر چرخ نهم پایم بشد از جا و بماندم بر جای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 378 گنج است غم عشقش و دل دیوانه دام است شکنج زلف و خالش دانه ما سوخته و ساخته با آتش دل پروانه مثال و شمع را پروانه