در مرگ حیات اهل داد و دین است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 315 در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی میرد و مرگش این است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 315 در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی میرد و مرگش این است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 314 در مجلس عشاق قراری دگر است وین باده ی عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق کاری دگر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 313 در کوی غم تو صبر بی فرمانست در دیده ز اشک پرتو حرمانست دل راز تو دردهای بی درمانست با این همه راضیم سخن در جانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 312 در عهد و وفا چنان که دلدار منست خون باریدن به روز و شب کار منست او یار دگر کرده و فارغ شسته من شسته چو ابلهان که او یار منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 311 در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جان بردن نیست گفتم که تو را شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 310 در عشق تو هر حیله که کردم هیچست هر خون جگر که بی تو خوردم هیچست از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 309 در عشق اگر چه که قدم بر قدم است آن است قدم که آن قدم از قدم است در خانه ی نیست هست بینی بسیار میمال دو چشم را که اکثر عدم است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 308 در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است از حکم حقست و از قضا و قدر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کار دگر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 307 در صورت توست آنچه معنا همه اوست در معنی توست آنچه دعوا همه اوست در کون و فساد چون عجب بنهادند نوری که صلاح دین و دنیا همه اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 306 در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوه ی عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 305 در دیده ی صورت ار تو را دامی هست زان دم بگذر اگر تو را کامی هست در هجده هزار عالم آن را که دلیست داند که نه جنبش و نه آرامی هست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 304 در دایره ی وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانه ی اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست