تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 615 تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد مونت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر تیغ زنی از بن دندان بکشد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 615 تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد مونت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر تیغ زنی از بن دندان بکشد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 614 تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند هر خوبی را جان جهان می خوانی گولان چو تو در این جهان بسیارند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 613 تا یک هستی ز آسمان میآید هستی ز فلک نعرهزنان میآید از نعره ی او جان جهان میغرد کان جان جهان از آن جهان میآید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 612 تا نی ببرید از نیستان استاد با نه سوراخ آدمش نام نهاد ای نی تو از این آمده ای در فریاد آن لب را بین که این لبت را دم داد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 611 تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری به سامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بنده ی حق به حق مسلمان نشود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 610 تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنک گرفت همسایه ی بد خدای کس را ندهاد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 609 تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آب است چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 608 تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی روز بود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 607 تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 606 تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر و غزل و دوبیتی آموخته شد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 605 تا تو به خودی تو را به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آیی ز هر دو عالم به یقین آنگه به نشان نفرت انگشت نهند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 604 تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن توست ورنه به گزاف باطلی حق نشود