ورود-ثبت نام

چون دل فکند پیش تو خود را میفکنش

شمس مغربی – غزل شماره 111

چون دل فکند پیش تو خود را میفکنش

او خود شکسته است ازین بیش مشکنش

تا شد دلم مقیم سر زلف دلبرت

از یاد رفت منزل و ماوا و مسکنش

دل آن چنان به یاد تو مشغول گشته است

گویی که هیچ یاد نمی آید از منش

این مرغ جان که طایر عالی نشیمن است

عمریست تا که دور فتاد از نشیمنش

بیچاره بهر دانه فرود آمد از هوا

در دام شد اسیر پر و بال و گردنش

مرغان این چمن همه شب تا گه سحر

باشند در خروش ز فریاد کردنش

از گلشنی چنان به چنین گلخن فتاد

بگرفت سخت خاطر ازین جنس گلخنش

جانا دل از مصاحبت تن ملول شد

پیوسته ماجرا است شب و روز با منش

یارا چو شد اسیر قفس عندلیب جان

گه گاه میفرست نسیمی ز گلشنش

تا چون نسیم گل به دماغش گذر کند

آید به یاد وصل گل و عهد سوسنش

باشد که نشکند قفس جسم را ز شوق

مرغ روان مغربی آید به مامنش

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها